به نام خدا

.

.

.

- " تا به اسم تو رسیدم،قلمم به گریه افتاد..."

نوشته شده توسط امیر شنبه دهم دی ۱۳۹۰ |

به نام خدا

"اگه نوبت خزونه بهار مال دیگرونه

یه روز تو عزیر من می رسی به من زندگیم همونه"

 همکارم گاهی وقتا که زمزمه می کنه به دلم می شینه.پیداش می کنم آهنگ و یه وقتایی گوش می دم. خوبه و می ره یه گوشه ذهنم .

 دستاشو تو دستم گرفتمو از پله ها بالا می آییم.ساکته و مث من هیجان اولین تنهاییمونو داره.بعد درو وا می کنمو و می گم بره وسط هال وایسه.متعجب بهم نگاه می کنه و می پرسه که می خوام چیکار کنم.لبخند می زنو می گم یه عهده با خودم.برای اولین بار اومدن زنم تو خونه م.

 -         وکیلم آقا دوماد؟ ...

 اون ایستاده وسط هال و من آروم دورش می چرخم.سه بار.روبروش می ایستم و نگاش می کنم. اشک توی چشمای هردومون جمع شده.خودشو توی بغلم می ندازه و من توی بغلم فشارش می دم.

 -         بله ...(و همه کف می زنن)...

 "خدا کس بی کسونه خدا خوب و مهربونه

خدا آخرش یه روز تو عزیزمو به من می رسونه"

چشمای مادرم برق می زنه.به پدرم هم که نگاه می کنم لبخند می زنه.مادرم دیگه طاقت نمیاره و میگه ...

-         یه کسی رو برات پیدا کردیم ... که نمی تونی بگی نه ...نپسندی ...

 "دلم بی قرار عشقه آخ دلم بی قرار عشقه

غمت بسمه دیگه بسمه دیگه روزگار عشقه"

 بنگاهی محله پیرمردیه که همشهریه و جد مادریمو به یاد میاره . حرف ازدواج که میشه نگاهم می کنه و میگه ...

-         می دونی جوون...ما همه از روی ناچاری ناچاری اومدیم توی این شهر غریب...اگه زنهامون از خودمون نبودن و سازگار، محال بود به اینجا برسیم ...زن سازگار بگیر ...از خودمون ...

 "غمت بسمه دیگه بسمه دیگه دل هنوز اسیره

اگه وقت گل نی دیدنم بیای دیگه دیره دیره"

 - همه می گن شوهرت چقدر شبیه خودته...به دستامون نگاه کن ...حتی اونام خیلی شبیه همدیگه ن ...یه چیزی بپرسم؟ ...چرا توی لباسام اون کفشای سبزو بیشتر از بقیه دوس داری ...؟

 "اگه اون نگات باهام آشنا نشه زندگیم تمومه

اگه حالت مثل ما عاشقا نشه زندگیم حرومه"

 "به نام خدا

قراره آغاز کنیم که همیشه آغاز با همه بالا و پایین ها و 

فراز و نشیب هاش دلچسبه. دلهامون به همراهی خدا گرمه

و به مهر هم قرصه و به دعای پدر و مادرمون محتاج.شما

رو با افتخار توی این جشن میزبانی می کنیم."

  دلم بی قرار عشقه آخ دلم بی قرار عشقه

غمت بسمه دیگه بسمه دیگه روزگار عشقه آخه روزگار عشقه

 موزون شدن انگار دست و پاهام. لبخند رضایت می زنه .کف می زنه و دستامو می گیره. آشناهامون دورمون می چرخن. دستاشو بلند می کنم و می چرخه.

 "خدا دوس داره تو رو تنها نمی ذاره تورو

می بخشه به من سر رام می ذاره"

به دو طرفم نگاه می کنم که یه سمتش پدر خودمه و سمت دیگه پدر همسر. و پشت سرم مجری مراسم که ازم می خواد ببوسمشون.

 "خدا دوس داره منو با این دل تنگم

تو رومی بخشه به من می دونه یه رنگم"

 پدر همسر رو می بوسم و بعد می چرخم سمت پدر.خم می شم طرف دستش برای بوسیدن که نمی ذاره و می کشه منو توی بغلش .

 "دلم بی قرار عشقه آخ دلم بی قرار عشقه

غمت بسمه دیگه بسمه دیگه روزگار عشقه آخه روزگار عشقه"

 

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ |

به نام خدا

-         "گفتم بابا، معتاده مردیکه...همیشه ی خدا یا خماره یا نئشه...حواسش به من نیست...که اصلن هستم یا نه...دیگه مهم نیستم براش...برگ برنده م  ندارم که نازم خریدار داشته باشه...بچه م اصلن نمی دونه مادر داره یا نه...وابسته ست به پدر شوهر و مادر شوهرم...حتی قهر کردنای چند باره مم نتیجه نداد ...خودمو کوچیک کردم فقط ...بابام راضی شد به طلاق گرفتنم آخر ...کاش حداقل مهرم اینقدر کم نبود...حالا گیر یه بابای بد دل افتادم.که نمی ذاره پامو از خونه بذارم بیرون... شکر که حداقل این دختر صابخونه هست که عصرا میاد و میرم پیشش...تو قصه مو بنویس ...باشه؟..."

-         می نویسم ...حتی اگه خودمم نخوام، مجبورم ...توی ذهنم هر روز سنگین تر از روز قبل می شه و تنها راه رهاییم نوشتنشه ...باشه... 

 

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ |
به نام خدا

 برای مداوا آوردنش تهران.دکترا گفتن که یه سال دیر شده و این داروها فقط برای بدتر نشدنشه. یه روز در میون بهش سر می زنم و هر روز تلفنی حرف می زنم باهاش.

فقط به خاطر اینکه دو سال از پدربزرگ کوچیکتره مشمول قانون "اعزام زودتر از موعد" نشد و نمی تونه همسفر پدربزرگ باشه توی حج امسال.بهش نگفتن اما که پدربزرگ قراره تنها بره.

هربار ازم سراغ زن و بچه هامو می گیره.زنی که مطمئنم نمی تونه بشناسه و بچه هایی که ندارم هنوز.حرف می زنم باهاش هر روز.از همه کارام می گذرم و به دیدنش می رم تا وقتی که اینجاست، مبادا منم از یاد ببره و فراموشم کنه.

رو بهم می خنده و دستی رو که به طرفش دراز کردم می گیره و با اینکه نمی خوام و خجالت می کشم، می بوسه. می گن وقتی فیلم عروسی پسردایی رو نگاه می کرده، از همه مهمونای اونجا فقط پدربزرگ رو شناخته و منو...

 

نوشته شده توسط امیر دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ |

به نام خدا

 خودمو رها می کنم توی سراشیبی خیابون وبه بالا نگاه می کنم. به شاخه هایی که تکون می خورن و روی سرشون ابرایی که دارن آسمونو می پوشونن کم کم. فیلم رسیده به ماجرای یه داستان . داستان اون دریا ندیده ای که وقتی برای اولین بار دریا رو می بینه فک می کنه که یه گندمزاره که توش باد پیچیده. آدمِ قصه توی مینی بوس نیست اینبار.نشسته پشت یه میز کنار یه دخترِ سختی کشیده.بیرون داره بارون میاد.

ـ این شرکت افتاده توی سراشیبی رفیق . باید بگردیم دنبال یه جای تازه.خدا رو چه دیدی.بهتر

قدم هامو تند تر بر می دارم.چرا همیشه از خیسی زیر بارون می ترسم.

آدم قصه همه نیروش رو توی دستایی جمع کرده که باهاش می خواد دستای دخترو بگیره.دل رو به دریا می زنه عاقبت...

- اون خالی که گفتی پشت کدوم دستته؟ . دستتو نکش می خوام ببوسمش

خدا رو شکر که ماشینی هنوز رد نشده تا مجبور بشم راهمو به سمت پیاده رو کج کنم. دلم می خواد به همین راهم ادامه بدم. وسط خیابون.

 ـ خب از تخصص تون بگین. گفتین تو کار قلب بودین. سروکار با بیمارستان ها و مطب ها. مریضایی که نفساشون خس خس داره و با حسرت به آدمای سالم دورو برشون نگاه می کنن. دکترایی که تو فکر گذروندن تعطیلاتشون توی فلان سواحلن.

صدای بوق ممتد تاکسی یی که پشت سرم میاد ناچارم می کنه به کج کردن راه. از کنارم رد می شه و مسافرهاشو می شناسم. همون پسر لاغره و دختر چادری همراهش.پسر توی اون لحظه که از کنارم رد شدن به من اشاره کرد و دختر زیر لب خندید.  

ـ خب ما از بین گزینه هایی که بودن فک کردیم که شما برای همکاری با ما مناسبین. باید دست کم پونزده روز بعد ظهرا بیاین و با کار آشنا بشین.

 سرم خیس شده زیر بارون و از صورتم راه گرفته آب. شدت بارون یاس ها رو پر پر کرده توی پیاده رو. چی می مونه از اردیبهشت و بهار اگه عطر یاس رو ازش بگیرن. از پیاده رو رفتن بد نیست.خوبه اگه از کنار خونه ای رد بشی که روی دیوارش شاخه های یاس آویزونه.

- خدا کنه بارونی نباشه وقت اومدنت.مث شبای قبل اردو رفتن با مدرسه که همش دعا می کردم بارونی نباشه هوا.

آدم قصه اختیارش دست خودش نیست.نداره.اختیار دلش رو.اختیار چشماشو .حتی اختیار پاهاشو.همه کاره یه جفت دسته. که مجذوب دستای سحرانگیز اون دختر سختی کشیده شده. بارون بند اومده و یه رنگین کمون رویایی مث  طاق نصرت روی آسمون خیابون شکل گرفته ...

 

نوشته شده توسط امیر یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ |

به نام خدا                                                                          

راه می رم توی" تخت طاووس" و فیلم می بینم. یه فیلم 18 ماهه با شخصیت ها و تیپ های فراوون.   حالا دیگه این خیابونو خوب بلدم.بر خلاف اولین باری که اومده بودم .کنار دکه روزنامه فروشی پسر لاغری آدرس می پرسه .بعد به طرف یه دختر چادری که دورتر ایستاده می ره و در حالی که بهش لبخند می زنه به  جلوتر اشاره می کنه.

جلوتر ادامه خیابون تخت طاووسه. نمایشگاه های ماشینای چند صد میلیونی و آدمهایی که راهشون رو دور تر کردن تا چند دقیقه ای مبهوت زیبایی ماشینها بشن.

ـ  یوسفیان؟ نزدیکشی.بین سهره وردی و شریعتیه . دست راست

تخت طاووس انگار همون خیابونیه که من اولین بار دیده بودمش و شاید  چون بار اول بوده حس می کنم طور دیگه ای دیده بودمش ...

ـ  شما از صبح سه شنبه می تونید برای همکاری تشریف بیارین .

یا شاید حس غریبگی داشتم اون وقت و حالا ندارم . غریبه چون کسی رو نمی شناختم اون وقت ولی حالا همکارایی که آروم آروم ر فیق شدن چون پی بردن به  اینکه نمی خوام جاشونو تنگ کنم.بگیرم...

ـ  ناهار آوردم فلانی . با هم می زنیم اگه نیاوردی . اینکه می خوام بهت بگم تا حالا به کسی نگفتم .

جلوتر از همین راهی که می رم بنگاهه.   دختر چادری کنار دیوارش منتظر ایستاده.پسر  ، نا امید بیرون میاد و رو به دختر سر تکون می ده. دختر یه لبخند امیدوار کننده می زنه .یعنی اینکه غصه نخور. پیدا  می کنی عاقبت. من  بدون اینکه خدا خدا کنم تا یه خونه مناسب برام داشته باشه  از  جلوشون  می گذرم ...

ـ گمون نمی کنم با این پولی که داری این ورا خونه گیرت بیاد داداش .پایینترا شاید.

خیابون "وزوایی" به نظرم زیباترین خیابونه توی تخت طاووس.پهن نیست و یه شیب نرم داره به سمت ته ش. دو طرفش پر از درختاییه که بالا ترین شاخه هاشون از دو طرف خیابون به هم رسیده.

چرا هیچ وقت نشد که از همین اول خیابون تا تهش پیاده برم. همیشه انگار دیرم بود. بی حوصله بودم و بهونه اینکه همراهی نداشتم.

ـ آخه تو چطوری داری سر می کنی اینجا؟ شهرمونو با اون موقعیت ول

کردی اومدی که اینطوری زندگی کنی؟ هنوزم دیر نشده برگردی

شاید امروز وقتشه که این خیابونو سیر کنم.اگرچه تنهام ولی نه دیرمه و نه بی حوصله م.راهمو کج می کنمو خودمو رها می کنم توی سراشیبی "وزوایی"...
نوشته شده توسط امیر یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ |

به نام خدا

با وحید رنجبر وقت تدوین "نشانه" زمزمه می کردیم ...

"ما برای هر پلانش خون دلها خورده ایم..."

سرانجام، بعد از گذشت حدود یکسال، "نشانه"  تدوین شد و تا مرحله قبل از صداگذاری پیش رفت.       و  چه لذتی بالاتر از اینکه شخصیت ها و روابطی  که در خلوت و تنهایی، خلق کرده ای مقابل چشمت، مقابل دوربینت ، با یاری و همراهی دوستانت زنده شده اند و آنها که تو برایشان نوشته ای به زبان می آورند...

       معرفی عوامل فیلم و عکس های پشت صحنه ، در وبلاگ نشانه

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ |

"از همه عقب افتاده ایم.به پدر اصرار می کنم از راهی که همه می روند نرویم .راه نزدیکتری پیدا کنیم. پدر نفس نفس می زند.به صخره کنار راه اشاره می کنم و می گویم...

- از اون راه بریم بابا ... اونو اگه رد کنیم از همه جلو می زنیم...

بعد به طرف صخره راه می افتم که پدر دستم ر ا می گیرد و کنار می کشد...

-وایسا ...من ببینم اصلن می شه رفت ...؟

پایش را روی لبه سنگی می گذارد و قدمی بالاتر می رود.به آنطرف صخره نگاه می کند و می گوید ..

-کار ما نیس پسر ... وسیله می خواد ...

می خواهد قدمی را که برداشته بازگردد که سنگ زیر پایش می لغزد و پدر سقوط می کند ..."

قسمتی از داستان "صخره"

نوشته شده توسط امیر دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ |

به نام خدا

"اینا که می نویسم شیرین... اینا که می خونی ... گله و شکایت نیست ... خواسته وتوقع نیست ... انتظار بجا و بی جا نیست ...اینا حسرته ... حسرتای مردیه که دیر رسیده ... چند سال ... اینکه خیلی فرصتا رو از دست داده ... خیلی لذتها رو ...

دروغ چرا شیرین ... حسودی می کنم به اون بنده خدای قبلی ... که تو به خاطرش جلوی عزیزترین کسانت وایسادی ... در حالی که می دونم برای من این کارو نمی کنی ... هرچند که منم نمی خوام ... می گم شیرین کاش کم سن و سال تر بودی ... می گی چرا؟ ... برای اون آدم دیوونه گی ها کردی ... چه بسیار که من بی خبرم ... گفتی حتی بعد از فهمیدن خونواده ت از اون رابطه، تو بازم ادامه ش دادی ... ارتباط تلفنی ... اما حالا ... من، به شیرینی رسیدم  که حتی توی بهترین شرایطش حاضر نشد  تلفن کنه از خونه بهم ... من ... من .... منی که اینهمه خودمو قبول دارم ...که اینهمه خودمو قابل اعتماد می دونم ...

کاش کم سن و سال تر بودی شیرین ... چرا من اینهمه دیر رسیدم ... چرا جای اون آدمی نبودم که مطمئنم تو هیچ وقت بهش نگفتی "تو داری خرج منو بدی؟..." ... هیچ انتظاری ازت ندارم ... هیچ توقعی ... هیچ گله و شکایتی ...تو رو مقصر نمی دونم توی دیر رسیدن خودم ... اگه نوشتم ... اگه فرستادم ... اگه خوندی ... دلم می خواست بدونی ... بدونی که اینا حسرتای مردیه که انگار هیچ وقت نمی تونه ببینه که دلدارش براش دیوونه گی می کنه ... ریسک می کنه ... خطر می کنه ...حتی پا شه به دیدنش بیاد ... که چه نشونه ای در اثبات عشق محکم تر و مستدل تر از دیوونه گی ... ریسک ... خطر ...

چرا دیر رسیدم شیرین ... چرا حالای رضا نرسیده به اونوقتای شیرین ... چرا ... "  

 

نوشته شده توسط امیر سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ |

دلش نمی اومد که به زنهای بدحجابی که توی تلویزیون خونه نوه ش می دید، بد بگه ... می گفت
لباسشون بره زیر گِل ... نمی گفت خودشون ... اولین بار که دیدمش جاشو پهن کرده بودن یه گوشه ای و دراز کشیده بود ...می دونستم که گوشاش سنگینه یه کم ... بلند گفتم: "سلام حاج خانوم" ...سرشو به طرفم برگردوند و چشمش به من که خورد، نشست و چادرشو که کنارش بود روی شونه هاش انداخت و گفت:"علیکه سلام"...خواهرم معرفیم کرد و گفت که داداشمه ... لبخند زد و وقتی کنارش نشستم، بی مقدمه با همون لهجه شیرینش گفت "سرم لابه لای پرده خونه خدا گیر کرده بود، توی اون شلوغی داشتم خفه می شدم.داد زدم یا امام زمان. یه باره یکی دستمو گرفت و بیرون کشید و تا اونور حیاط برد" نوه ش از راه رسید و با خنده گفت:"چرا گذاشتی دستتو بگیره ننه؟ ...نامحرم نبود مگه؟" ... گفت" معلومه که نبود .جده م بود"
با عزت،در آستانه صد سالگی محتاج کسی نبود برای امور شخصیش.حتی مدارا می کرد با غده ای که داشت و سن و سالش اجازه عمل جراحی به اطبا نداده بود.
خواهرم زنگ زد و با یه صدای بغض آلود گفت که مُرد... 

نوشته شده توسط امیر یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ |
 
آرشیو نوشته ها
پروفایل