به نام خدا
- اون درخت گردویی که دفعه قبل بهت نشون دادم یادته؟ ...امسال به بار ننشست. حتی به اندازه هزینه کود و آبیاری اش هم گردویی نداشت...اون برگ زرد و خشکیده هم تنها چند روز دوام آورد، عاقبت افتاد...کارگر باغ، قاطی برگای دیگه که البته بعضی هاشون هنوز کامل زرد نشده بودن، یکجا جمع کرد و آتششون زد.
بوی سوختن چوب و ذغال به مشامم می رسه. می خواهم تکیه به تخته سنگی بایستم و به بهانه بوییدن قدری نفس تازه کنم اما می ترسم سرد شوم.
با اینکه هنوز هوا به طور کامل روشن نشده اما عده ای از کوه پایین می آیند. بعضی هایشان کیسه خواب و کوله پشتی های بزرگ به دوش دارند و پیداست که شب را در کوهستان گذرانده اند.
گردوها به نسبت دو به یک بین پسر ها و دختر ها تقسیم شد. وصیت نامه همانطور که همه پیش بینی می کردند،سهم قابل توجهی برای دختر ها نداشت. بهترین و بزرگترین باغات برای پسرها نوشته شده بود و باغات پرت و کم درخت به دختران واگذار شده بود. صدا های اعتراض کم کم بلند شد. پسر بزرگ که قبل تر ها با اگاهی از متن وصیت نامه قول داده بود آن را به عدالت نزدیک کند، حالا حرف دیگری می زد و می خواست حرف پدرش به عین در وصیت نامه اجرا شود.
تازه از سونوگرافی برگشته بودیم و چشم دایی که به لکه های روی شلوار پدربزرگ افتاد ، خواست که به کمک هم شلوارش را عوض کنیم.پدربزرگ به حال خودش نبود. منگ و لخ به یک طرف صندلی چرخدار تکیه کرده بود.در اتاق را بستیم. بنا شد من زیر شانه هایش را بگیرم و بلند کنم تا دایی شلوارش را عوض کند. اما از آنچیزی که فکر می کردیم سخت تر بود.
به یکی دو نفر از آنهایی که از کوه باز می گردند ، خدا قوت می گویم. سرزنده و شاد جواب می دهند. به استراحتگاه اول یا به قولی ایستگاه یک نزدیک شده ام. کوله پشتی با اینکه وسیله های چندانی ندارد اما پشتم سنگینی می کند.صدای جوی کوچک آبی که از کنار مسیر می گذرد، حس خوبی می دهد. خم می شوم تا بند پوتینم را سفت کنم.
- بیا بابا خالتو بوس کنه ...آفرین عزیزم که می دونی جاشو ...ببین مامانش چطور آستینشو می کشه بالا تا من روی خالو ببوسم ...آخ که مزه این بوسه دلچسب ترین طعم دنیاست برام ...
بلندش کردم. خیلی سنگین تر از آنچه که فکر می کردم بود. دایی صندلی چرخدار را کنار زد و شلوار را بیرون آورد. پدربزرگ حتی نمی توانست روی پاهایش برای لحظه ای بایستد.همه وزنش روی دست ها و کتف من افتاده بود.قدری خم شده بودم. دایی نمی توانست همزمان هم به من کمک کند و هم شلوار تمیز را بپوشاند.مدام به در نگاه می کرد.مبادا کسی داخل شود و پایین تنه لخت پدربزرگ را ببیند.
حالا در نزدیکی ایستگاه دوم به دور و برم که نگاه می کنم ، جمعیت کوهنورد انگار کمتر شده.راحت تر از قبل مسیر را بالا می روم و به نظر می توانم خودم را به ایستگاه سوم برسانم.کنار درختی می ایستم و به پشت سرم نگاه می کنم.خورشید در حال بالا آمدن است و تهران در حال روشن شدن.
خاله بزرگتر بیشتر از دیگر خواهران نسبت به وصیت نامه شاکی ست.مدام ابراز می کند که نمی تواند خودش و البته فرزندانش را به این حکم راضی کند و به نظرش پدربزرگ اجحاف زیادی در حق دخترها کرده.
- دلبندم ...دخترکم ...ازت می پرسم دوستم داری؟میگی نه.می پرسم نداری؟میگی نه. این نه که این روزها میگی شیرین ترین "نه"ست که به عمرم شنیدم."نه" ای که از شنیدنش ناراحت نشدم.برعکس مدام ازت سوالهای مختلف می پرسم و تو در جواب همه میگی "نه" ...
گفتم دایی ،نمی تونم نگرش دارم .داره می افته.دایی هنوز سعی می کرد پاهای لخ پدر بزرگ را توی پاچه های شلوار جا بدهد. عصبی شده بود. سرم داد کشید.لعنتی نگرش دار.یکی بیاد ابرومون می ره. آبروی ما یا آبروی پدربزرگ؟ نگفتم .حتی اون موقع هم به ذهنم خطور نکرد که بگم. فقط همه سعیم رو می کردم تا پدربزرگ زمین نیفتد.
با رد کردن ایستگاه دوم و آغاز مسیر رسیدن به ایستگاه سوم، شیب مسیر به سمت بالا تند تر شده. حس می کنم با اینکه به نسبت اوایل مسیر ، راه دشوارتر شده ولی راحت تر بالا می روم و ضربانم دیگر به تندی قبل نیست.
دختر ها ادعا می کنند که هیچ تحریک و شانتاژی از سمت شوهرها برای اعتراض به وصیت نامه متوجه شان نیست. اگرچه هنوز اشاره ای به شکایت و دادگاه و سهم قانونی نمی کنند ولی به طور واضح از نپذیرفتن شرایط فعلی وصیت نامه دم می زنند و گاهی هم از کوره در می روند و پدربزرگ را به خاطر این بی عدالتی سرزنش می کنند.
- وقتی دستمو می گیری و باهام توی فضای خونه قدم می زنی حال هردومون خیلی خوبه ... اونقدر خوبه که شوق از چهره مون پیداست... ولی واقعن نمی تونم بگم حال کی خوشتره ... من که حس می کنم کوچکترین موجود منتسب به خودمو همراهی می کنم توی قدم زدن ... یا تو که انگار به هیچ چیزی جز درک لذت این لحظه فکر نمی کنی.
دست هامو از زیر شونه های پدربزرگ توی لحظه ای که همه زورمو جمع کرده بودم ، به زیر پهلوهاش آوردم و قدری بلندش کردم.دایی توی همون فرصت کم شلوار رو بالا کشید. لحظه ای قبل از بالا کشیدن شلوار دیدم که مایع کدری شبیه خون از شیلنگ سوند به سمت مخزن ادرار حرکت کرد. پاهام سست شد.اشک توی چشم هام جمع.
بعد از یک سربالایی تند به کفی بی زاویه ای می رسم و اینقدر از راه رفتن در این مسیر کوتاه لذت می برم که آرزو می کنم ای کاش به این زودی تمام نشود. به گمانم آنها هم که در مسیر برگشت هستند از این قسمت مسیر بی بهره نمی مانند.اگرچه به دلیل شیب کم صدای جوی آب کمتر شنیده می شود ولی شاید بیارزد به آسودگی کوتاه مدت پاها و کمرم.
کجا بود داداش تا حالا؟ یه بار یه مسافرت کوچیک بردشون؟ بابا ننه بیچاره ما پرتوقع نبودن ولی داداش کوچیکترین محبت ها رو ازشون دریغ کرد.حالا عذاب وجدان چه فایده ای داره وقتی همه چی تموم شده. ادعای بزرگتری می کنه و می خواد که به وصیت بابا عمل بشه ولی هیچ خدمتی به همون بابا نکرد. دروغ می گم خواهر؟
- توی بغلم می آی و می چرخونمت ... خونه دور سرمون می چرخه ... سرم گیج می ره ... زمین می ذارمت و عقب می رم و توام انگار بی تعادل شدی... دوباره می خوای که همین کارو تکرار کنیم ... من چرخونده شدنم توی بغل بابام رو یادم نمونده ...خدا کنه تو یادت بمونه ...
دایی گفت که چیزی نیست نترسم . به خاطر سونوگرافیه . زنیکه اون قلویرکو خیلی فشار می داد تو پهلوش . بعد با بغض گفت که کلیه های بابا بزرگ سالم است . به اتفاق و راحت تر پوشاندن شلوار، بابا بزرگ را روی تخت خواباندیم. برای شستن دست و صورتم به سمت روشویی گوشه اتاق رفتم.
بطری مخلوط شربت قند و عرق نعنا را سر می کشم.مقدارش تقریبن به نیمه رسیده. به سربالایی دیگری رسیده ام. از این زاویه و پشت سرم همه تهران پیداست. گرمای افتاب هنوز قابل تحمل است. کوهپیمای شادابی از کنارم می گذرد. خدا قوت می گویم. لبخند می زند و می گوید که این سربالایی آخر است.