به نام خدا
1
دختری که متصدی ست فرمی را به همراه یک خودکار روی پیشخوان می گذارد و می خواهد که آن را پر کنم. شروع می کنم به نوشتن.نام پدر.می نویسم علی.شماره ملی.لحظه ای مکث می کنم.بعد می خندم.می خندم و تنم می لرزد و گوشه چشم هایم خیس می شود. این بار پدر ، خود منم.باید اسم خودم را بنویسم. بر خلاف همه فرم هایی که باید نام پدرم را می نوشتم اینبار پدر منم و آمده ام تا برای فرزندم شناسنامه بگیرم.دستم می لرزد هنگام نوشتن.
2
یک بیماری نا شناخته سراغم آمده. مدام حالت تهوع دارم . نفسم تنگی می کند و هیچ اشتهایی برای غذا خوردن ندارم. هر روز صبحم را با دلپیچه آغاز می کنم و تا ظهر ادامه دارد . انواع و اقسام داروهای معده و روده را می خورم اما جرات مصرف داروهای ضد افسردگی را ندارم.از ترس اینکه مبادا وابسته شوم ، دچار عوارض دارو ها شوم . اما هر چه می گذرد و در برابر بیماری نا توان تر می شوم، بیشتر به منشا روانی بیماری ام یقین پیدا می کنم. موجودی پا به زندگی مان گذاشته که با آمدنش ترس و اضطراب در روح و روانم ریشه دوانده. اگرچه به خواست خودمان بوده و البته لطف خداوند اما من مضطربم. و این اضطراب گوارشم را به هم ریخته و هنوز در برابر مصرف آرام بخش ها مقاومت می کنم.
مدام از خودم می پرسم چرا از قبل تر ها پیش بینی چنین وضعیتی را نکرده بودم و گذشته را مرور می کنم. بعد می رسم به روزهایی در گذشته که حس می کردم با آمدن بچه ، دگرگونی ِ نا به چاری در راه است.
3
نورتریپتیلین 10، هر شب یک قرص. رفته رفته بهتر شده ام انگار. با دلپیچه صبحگاهی کنار آمده ام و اشتهایم بهتر شده. اگرچه اضطراب یکباره می آید و به دنبالش نفس تنگی و تهوع اما چون می شناسمش و می دانم پایدار نیست از من عبور می کند یا من از ان می گذرم.فرزند از چهل روزه گی گذشته و ما برای داشتنش هر روز بیشتر از دیروز شکرگزاریم.
4
با گذر از سه ماهه گی کم کم معنی حرف عموزاده ای که چند سال زودتر از من صاحب فرزند شده را درک می کنم...
- می رسه روزایی که به شوقش خونه می آی و خستگیتو زمین می ذاری
با خنده ام می خندد و با خنده اش می خندم. بغلش می کنم و وقتی به اتفاق مقابل تلویزیون دراز کشیده ایم، پس گوشش زمزمه می کنم که من حریص لحظه های پیش رو نیستم. مبادا برای بزرگ شدن عجله کنی دلبند.