به  نام خدا

 

خونه ت که طبقه شیشم باشه یعنی دست کم 20 متر با زمین فاصله داری. تنها جنس مونث خونه ای و از همون اول صبح که با سر درد از خواب پا شدی ،پسرا رو راهی مدرسه کردی و شوهرت رو سرکارش.تو تمام این چند سال دلت یه دختر می خواست که مونسی باشه برا تنهایی ها و رازهای زنونه ت. گاهی که سرت داغ می شه و مشت مشت قرص اعصاب و آرام بخش بالا می ندازی به این فکر می کنی که کاش می شد حالا اگه یه شوهر وفادار نداری یه دختر داشتی. از اونا که احساست رو مث خودت بفهمه و حق رو به تو بده نه مث پسرا به باباشون.

مثل همیشه دستمال دست گرفتی و وسواسانه گردگیری روزانه رو شروع کردی. می رسی به عکسای روز میز و عکسی که با شوهرت چند سال پیش کنار دریا انداختی. برای اینکه دستت رو راحت تر دور گردنش بندازی پاهاشو توی شن ها فرو کرده تا هم قدت بشه.لبخند می شینه رو لبهات و گوی گونه هات بر می گرده به چهره ت. صورت شوهرت رو روی عکس می بوسی و با خودت می گی خب اونم حق داره.شاید اگه یه زن آروم تر داشت سراغ یکی دیگه نمی رفت. هنوز سرت سنگینه و تنت کوفته بی خوابی شب گذشته س. می ری طرف آشپزخونه و پنجره هایی که چند وقته می خوای کثافت پرنده ها رو از روشون پاک کنی. همیشه می ترسی و اینکارو به کارگری که چند وقت یکبار میاد می سپر ی اما امروز دلت می خواد خودت اینکارو بکنی. دستمال و شیشه پاک کن رو برمی داری و به کمک کابینت میری بالا و کنار پنجره می ایستی.پرده رو کنار می زنی و پنجره رو باز می کنی.باد خنکی توی صورتت می خوره و حس خوبی بهت می ده. دلت می خواد سرت و موهات هم این حس خوب رو تجربه کنن.روسریت رو آویزون می کنی به دستگیره.سمت داخل و پاک می کنی و جلوتر می ری تا شیشه های بیرون رو پاک کنی. لحظه ای پایین رو نگاه می کنی و می ترسی. دستت شروع می کنه به لرزیدن. با خودت می گی بسشه دیگه. اما هنوز می تونی تمیز کنی. به سمت مخالف می چرخی و چشمت می خوره به ساختمون نیمه کاره روبرو و کاگر افغان آشنایی که گاهی آش می فرستی براش. برات دست تکون می ده و تو هم لبخند می زنی. نور خورشید رفلکس می شه توی شیشه و نمی ذاره خوب ببینی. می خوای بچرخی و جابجا شی تا بهتر ببینی که ...که ... که من سقوط می کنم.

نگاهم رو به خورشیده و ابرای کنارش . ترسم از اون تیکه ابر کوچیکیه که داره بهش نزدیک می شه. می ترسم قبل از رسیدنم به زمین جلوشو بگیره. داره آروم سردم می شه اما همین سردی اون نور رو برام لذت بخش تر می کنه. خوشحالم که توی آخرین لحظه خودت رو به داخل پرتاب کردی و کنار شوهرت و پسرات موندی.خداروشکر.

نوشته شده توسط امیر دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ |

به نام خدا

شما رو به مقدسات ...به خدا ... جایی نگید که خودشو پایین انداخت ...درسته که مریض بود ...داروی اعصاب می خورد اما ...خوب بود این اواخر...از همیشه بهتر ...آخه شیش طبقه ساختمون مگه شوخیه؟!...(بغضش می ترکد) ...

کارگر افغانی ساختمون روبروشونم گفته که خانوم داشته شیشه هارو پاک می کرده ...دست تکون داده براش ...همش تقصیر منه ...روز قبلش که خونشون بودم بهم گفت مامان پرنده ها شیشه ها رو کثیف کردن ...می خواد پاکشون کنه ...چرا نذاشتم...بیچاره دخترم ... عمرش به دنیا نبود که حتی عروسی پسرا شو ببینه ...

 

برچسب: "سردم کن"      http://bibarfi.blogfa.com/8903.aspx     

      

نوشته شده توسط امیر سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ |

به نام خدا

...

1

کاش من تو بودم

 تن تو مال من بود

کاش من هفت سالگی تو بودم

لذت لمس لطافت یک ناز

کاش دوازده سالگی ات بودم

درک آغاز سرخ فصل زایش

آرام آرام ،کم کم

شروع رشد یک برآمدگی نرم

طعم ملس مکیدن

 کاش من تو بودم

لحظه برانداز خودم مقابل آیینه

شانه  ای درگیر گره  آشفته گی موهایت

کاش تو من بودی

سر انگشتانم درگیر گره آشفته موهایت

آنوقت آرام تر شانه می زدی

...

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ |

به نام خدا

 

یه طوری بهم نگاه می کنه که نمی تونم بگم نه.کار دارم.دیرم شده.غیبت می خورم.روی نیمکت کنارش یه جا برام خالی می کنه و تلمبه رو بهم می ده.من با تلمبه یکی یکی بادکنک ها رو باد می کنم و می دم بهش و اون می بنده به چوبش.می گه" همه رنگا رو باد کن.می خوام هفت رنگ بشه.هر کی میبینه کیف کنه." چوب دیگه جا نداره.میگه " بسه." چادرشو از روی پاهاش کنار که می زنه تازه می بینم  یه نوزاد روی پاهاش خوابیده.نوزادو توی بغل من می ذاره و می ایسته.فکر می کنم شاید می خواد چادرشو مرتب کنه و دوباره بچه رو به بغل بگیره اما با تعجب می بینم که چادرشو به کمرش گره می زنه و بعد از اینکه یکی دو قدم به عقب بر می داره شروع می کنه به دویدن . زن همراه باد کنک ها آروم آروم از زمین کنده می شه و بالا می ره. به  وجد اومدم از دیدن این صحنه و با دهان نیمه باز محو تماشا شدم.از کنار یه شاخه بلند چنار رد می شه و من می ترسم که تیزی شاخه ها بادکنکها رو بترکانه اما او با مهارت از کنارشون عبور می کنه.وقتی می خوام بایستم تا بهتر ببینمش یکباره یاد نوزاد توی بغلم می افتم و دستپاچه به سمت زن می دوم.  به نفس نفس افتادم. داد می زنم که بچه ت رو نمی خوای مگه؟ لابه لای ماشینا.تنه به عابرای کنارم.می رسم به بلندای یه پارک که شبیه تپه س. یه محوطه بازی برای بچه ها هم هست که خالیه و هیچکی نیست. صدای شلوغی رو دنبال می کنم و می رسم به بچه های زیادی که دور زن حلقه زدن و یکی یکی بادکنکاش رو ازش می خرن.

خیالم که راحت می شه از پیدا کردنش می نشینم روی لبه یه تاب و خستگی در می کنم.بچه هنوز خوابه.بادکنک آخر که نارنجیه می رسه به یه دختر بچه که موهاش خرگوشی بافته شده. بچه ش رو از بغلم بر می داره و روی تاب کنارم می نشینه. بعد از اینکه سینه شو دهن بچه می ذاره رو بهم لبخند می زنه و می گه "اگه بازم بادکنک داشتیم می تونستیم باد کنیم و دیگه اینهمه راهو پیاده برنگردیم...اما حیف که چند تا بیشتر نداریم."لبخند می زنم و چشمامو می بندم و آروم تاب می خورم.

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ |

به نام خدا

اگه خدا بخواد و عمری باشه ، منتظر رسیدن فصل انجیر می مونم. درست پشت نرده های فضای سبز موزه ای که هر روز از کنارش رد می شم یه درخت انجیر کوچیک هست. که میوه هاش اونقدر هست که چند نفر دیگه هم مثل من رو منتظر رسیدن انجیر هاش نگه داره.

هر روز صبح که از کنارش رد می شم چند لحظه ای کنار نرده ها می ایستم و به انجیرها نگاه می کنم.سبزی شون داره روز به روز روشن تر می شه.یه بار دستمو از لای نرده ها به طرف یکی از شاخه ها بردم و دستم که به شاخه رسید خیالم راحت شد که می شه راحت انجیر ها رو چید. به شرطی که شجاع باشم و از نگاه متعجب عابرای دیگه نترسم.هفته ای دو یا سه بار اون قسمت از چمنای موزه رو با آب پاش های متحرک آبیاری می کنن. آب پاش می چرخه و به انجیر که می رسه ، تا موزاییک های توی پیاده رو هم خیس می شن. من از خیس شدن خوشم نمیاد اما گمونم می ارزه این خیسی به چشیدن طعم انجیرهایی که اینهمه انتظار رسیدنشونو کشیده باشی.

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ |

به نام خدا

شاید ترس داشته باشه.شاید به محض اینکه پایینو ببینم ، وحشت کنم و عقب بکشم.شاید نه قریب به حتم. پس نباید به پایین نگاه کنم. که مبادا بترسم و پشیمون بشم و پا پس بکشم.یه راهش اینه که از آقای مسئول بخوام یه باره هلم بده.

تو گزارش ها خوندم که خیلی ها این کارو می کنن.درست وقت پریدن از شدت ترس مغز فرمانی        نمی فرسته و پاها روی همون لبه سازه قفل می کنن.پرنده به ناچار از مسئول می خواد که هلش بده.

نه .من نمی خوام هلم بده.اصلش اینه که نمی خوام وقت پریدن رو به زمین باشم.قراره از نزدیک ترین فاصله ممکن به آسمون شیرجه بزنم سمت زمین.

درسته که مقصدم زمینه و نمی تونم رو به بالا بپرم اما دست کم می تونم نگاهم رو به آسمون باشه وقت پریدن.پس باید به پشت سقوط کنم. خدا کنه آسمون آبی باشه اما دلم نمی خواد تیغه نور خورشید چشمامو بزنه. قبل از شیرجه هرچه که می تونم هوا توی شش هام ذخیره می کنم تا وقت سقوط به آرومی بیرون بدم. بیشترین آندرنالین کجاست نمی دونم ولی لحظه کش اومدن طناب، لحظه پایان این رویاست.


برچسب‌ها: بانجی جامپینگ
نوشته شده توسط امیر یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ |

به نام خدا

 می ترسیدم از خریدن پیراهن تیره. حتی چند بار در روزهای وخامت حال مادر بزرگ،با قدم هایی لرزان وارد بوتیک هایی شده بودم و هر بار به دلیلی نخریدم.

آخرین باری که دیدمش حتی چشمهایش را باز نکرد تا نگاهم کند.عفونت زخم عقل که از حافظه آغاز شده بود کم کم به دیگر اعضا هم سرایت کرده بود.مادرم توی بغلش گرفته بود و مدام می بوسیدش و  مرا نشانش می داد.با گریه مادر بغض راه صدایم را می بست.

پنج شنبه این هفته که بیاید،چهارده روز است که دیگر مادربزرگ در دنیای ما نیست.پدر بزرگ تنها مانده حالا.بیشتر باید هوایش را داشت.

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ |

به نام خدا

 

پامو روی اولین پله ش که بذارم ، همه وجودم شوق تجربه شو داره. آروم آروم سبک بشم و بی وزن. اونقدر که دست و پاگیرم فقط شیلنگ اکسیژن روی دهانم باشه. قلت بزنم توی اون فضا.اگرچه کوچیکه اما همین راضیم می کنه.مثل وقتایی که روی آب دراز کشیدم و گوشام زیر آب هیچی نمی شنوه ،ذهنم به هیچی غیر از درک واقعی همه این تجربه متمرکز نمی شه.دیگه نه به مادربزرگی فکر می کنم که زخم عقلش عفونی شده و نه به حکمت و علل و معلول اتفاقای روزمره و همه نا نوشته ها و ناگفته ها و ناکرده ها و نرفته ها ونشده ها.پاهامو توی شکمم جمع کنم و ملق بزنم .شاید بشه حتی یه فنجون چای بی وزن هم نوشید.

نوشته شده توسط امیر سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |

به نام خدا

کادوی تولد زیاد نگرفته م اما همیشه کتاب بهترین بوده برام.توی ژانرهایی که دوست داشته م.اینبار اما یه چیز دیگه دلم می خواد. یکی صدام کنه و وقتی پی صداشو گرفتم سر از پشت بوم خونه در بیارم. با قدمای لرزان اما مشتاق سوار بشم و بعد آروم آروم از زمین بلند شیم.

سوار این بالون؛ خود این بالون؛ تنها کادوییه حالا که همه حسرت کارهای نکرده مو از یادم می بره. همه آرزوهای دور و درازمو.همه فکرایی که روز تولد به اوج می رسه و دیگه تحملش سخت می شه.

لحظه به لحظه همه چی کوچیک و کوچیک تر می شه و آرامش من بیشتر.حتی اگه خواب باشه دلم نمی خواد ازش بیدار شم و ترس همراهم اینه که مبادا بیدار شم. کمی سردم شده و یکی از پتوهای کف بالون رو بر می دارم و روی دوشم می ندازم.دوباره شک می کنم به واقعیت این اتفاق. مبادا خواب باشه و توی واقعیت دری باز مونده یا پتو از روی سرم کنار رفته که سردم شده. داریم حتی ابرا رو هم رد می کنیم .باد انگار به میل ما می وزه و داریم به همون سمت هایی می ریم که دلم می خواد.به دور دست ها .به بهترین جاها

نوشته شده توسط امیر یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ |

به نام خدا

 آروم، مردی که سرشو روی شونه ش گذاشته بود؛ بیدار کرد و گفت:

- ببخشید آقا .من این ایستگاه باید پیاده شم .مبادا بیفتین بعد ِ رفتنم.

مرد ِ خوابیده با چشمای نیمه باز پیاده شدنش را نگاه کرد و اینبار به پنجره کنارش تکیه کرد.

نوشته شده توسط امیر سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ |
 
آرشیو نوشته ها
پروفایل