به نام خدا

دیگه نباید...نمی تونست ... یا شایدم نمی خواست که ... که ...

تو همه این سالها... هر مرحله ای که رسیده بود و تصمیم گرفته بود و گذرونده بود، توام شده بود با نارضایتی پدرش ...پدری که نه خواسته بود پسرش درسشو ادامه بده و دانشگاه بره که پسرش ادامه داده بود و رفته بود ... نه ته دلش راضی بود که پسرش دو سال خدمت سربازی بره و جای کار توی مغازه و کمک به اون، پاکوبی نظامو بکنه که پسرش رفته بود و کرده بود و  این ضربه آخر که پسرش ... مهاجرت و تنهایی و غربتو ترجیح داده بود به موندن و کسب و کار ...  پسر اما حالا به مرحله ای رسیده بود که اگه راضی می شد به رضای پدر ... پدر همه اون نارضایتی های قبلشو فراموش می کرد ...انتخاب شریک زندگی ...

دیگه نباید...نمی تونست... یا شایدم نمی خواست که پدرش ناراضی باشه ... این روزا همش تو دلش می گفت "تو با خدایی پدر ... یادت نره که از خدا صلاح پسرتو بخوای ...." ...

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ |

به نام خدا


پنهانی نگاهم می کنه ...دلش می خواد بهش نگاه کنم ... حالا که بعد مدتها مهمون خونه شون شدم٬حرف بزنم باهاش ... از درساش بپرسم ...از کارو بارش ... شوخی کنم باهاش ... یه بهونه تا بخنده تو رووم ...می دونم که هیچ وقت با هیچ پسری دوست نبوده ...که اگه زنم شه همه جونشو می ذاره به پام ... بی هوا ... بی هوس ... زن زندگیم می شه ... من اما،از کنارش رد می شم ... از نگاهش فرار می کنم...

نوشته شده توسط امیر جمعه سی ام مهر ۱۳۸۹ |

به نام خدا

"- خانما ...آقایون ...تورو خدا به ما جا بدین ... ما مسافرای ِ همون اتوبوسیم که خراب شده ... می مونیم تو راه اگه سوار نشیم ... اگه جا بمونیم ..." 

راننده دوباره صدای پخش ِ ماشینو زیاد کرد ...

"تو که چشمات خیلی قشنگه ...." 

نوشته شده توسط امیر جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ |

به نام خدا

باز می گردم ... از نو ... و این فرزند ناقص الخلقه را به آغوش می کشم ... سرافکنده نیستم اینبار ... آنقدر ها دست پُر نه ولی ... با "هم بازی" آمده ام ... "همبازی" خجالتی را جلو می کشم و دستش را در دست "بی برفی" می گذارم ... وقتی برادرانه یکدیگر را در آغوش می کشند، من کناری ایستاده ام و اشک می ریزم ...

 " رضا گم شد.یک روز تمام . غروب که به خانه برگشت و بعد از سیلی محکمی که از مادرش خورد؛ توی بغلم پرید و با گریه گفت : بابا ... آخرش فهمیدم این آبا کجا می رن ...... "

از داستان "هم بازی" ...

نوشته شده توسط امیر جمعه دوم مهر ۱۳۸۹ |



به نام خدا

عین یه بچه ناقص الخلقه داره جلوم دست و پا می زنه و ... من عذاب می کشم از دیدنش...نمی ذاره بنویسم ...همه حسای خوب بعد از نوشتن یه کار بلند رو ازم گرفته ...نه اینکه چیزایی که توش می نویسم دوس نداشته باشم ولی اینا چیزایی نیست که منو راضیم کنه ... وقتی همه لذت لمس و مزه مزه کردن ایده هایی که تو ذهنم می یاد، می شه یه نوشته وبلاگی ... یه مینی مال فلش مانند ... دیگه خالی می شم ازش و ذهن تنبلم که همیشه به دنبال راه درروه برای ننوشتن ...بهونه پیدا می کنه و من می مونم و حسرت چشیدن اون حس رضایت از خلق شخصیتای تازه در یه داستان کوتاه ... یه سناریوی دلچسب یا یه "با خدا گفتار" ...  ...  حالا که مهر پدری نمی ذاره بکشمش ، فقط یه راه می مونه ... اینکه ولش کنم به امون خدا ... که خدا بهترین نگهدارنده س ...دست همه اونا رو که به شوق خوندن یه نوشته دیگه ازم به "بی برفی" می اومدن، می بوسم و به یاری خدا بهشون وعده خوندن نوشته های بلند دلچسبی رو می دم که خواهم نوشت ...باید هرچه زودتر به مادر بزرگم زنگ بزنم ... که یادم بیفته ... که اول دعاهاش باشم دوباره ...

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ |

به نام خدا

قبلنا به سرش می زد اما... اینطور نبود که کارش به تیمارستان کشیده بشه ... دکترا براش 10 تا شوک نوشتن ... یکی شو رفت ... مادرش هنوز به دکترا نگفته که می گن تازگیا شوهرش زن گرفته ... با همه این حرفا ... هنوزم هیچ کس حتی مادرش جرات نمی کنه جلوی اون از شوهرش بد بگه ... یه بار که یکی از دکترا گفته بود چرا شوهرش به دیدنش نیومده ...اونقدر ناسزا شنید ازش که ... پشیمون شد از حرفش ... حالش بعد از شوک اول بهتر شده بود ولی ... وقتی شوهرش و بچه هاش به دیدنش رفتن؛ دوباره ... گفتن همه لباساشو خیس می کرده و می ذاشته رو سرش ... "چرا سرم اینهمه داغه؟ ..." ...

نوشته شده توسط امیر جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ |

به نام خدا

سوار که شدم فقط صندلی کنار اون خالی بود که نشستم. یکباره بدون اینکه حتی سرشو بچرخونه و نگاهم کنه ،گفت : "خبر دارم ...که ماشین 300 میلیونی زیر پای زنشه و اونوقت ... حقوق 300 هزار تومنی مارو سه ماه سه ماه عقب می ندازه ...شنیدم که بچه دبیرستانی شونو هر روز با همون ماشین 300 میلیونی تا مدرسه می برن و میارن، اونوقت ... رضای نه ساله من روزی یک ساعت پیاده تا مدرسه می ره و بر می گرده ... می دونم که انجمن گیاهخواری نمونده که زنش توش عضو نباشه و اونوقت زن من ... هر دو سه هفته یه بار می تونه برامون آبگوشت درست کنه ... رضام ... شاگرد اول مدرسه ست اما ...دلم از این می سوزه که پولی ندارم خرجش کنم تا به یه جایی برسه ... آقا ... ایستگاه نگه دار ... پیاده می شم ..." 

ایستگاه میدون امام حسین که اتوبوس نگه داشت، پیاده شد و به سمت اتوبوسای برقیه اون طرف میدون رفت .

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ |

به نام خدا

وحشتناک ترین خواب های بچگی ام خواب گم شدن بود ... یا من گم شده بودم یا او ...می ترسیدم از پیر شدنش ... پیر دیدنش...یکبار که مجبور شده بود کفش های مادربزرگم را بپوشد ، آنقدر گریه کردم تا از خیر پوشیدنش گذشت ... دعوایمان که می کرد ...غیظش که می گرفت...به تجربه فهمیده بودم که وقتی دهانش می جنبد ... از جویدن آدامس یا لقمه غذایی ... چهره اش آرام و خندان می شود ... مهرش به نوه دختری اش را می بینم و مهربانی اش در کودکی ام را تصور می کنم... چرا همیشه تو دست مرا بوسیدی ... چرا همیشه با اینکه دلم می خواست،  شرم نمی گذاشت ...

نوشته شده توسط امیر دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹ |

به نام خدا

توی روزای خوبش ...همیشه بعد هر لغزشی ... همه نگرانیش از کفاره روحی بود ...مریض که می شد ... با همه درداش ... ته دلش خوشحال بود از اینکه ... با این کفاره جسمی ،دیگه کفاره روحی ای در کار نیست ... اما این روزا که کسی رو نداشت تا وقت مریضی پرستاریشو کنه ...کفاره روحی جولان می داد ... تاوون لغزشی که مرتکب شده بود، همه روحشو شکنجه می کرد ... با کی می تونست حرف بزنه از این روزا ...؟... از ماهیت این عذاب ... از اینکه اصلن تاوونه چی رو داره پس می ده ...؟...اینکه  اصلن این تاوونه چی هست ... ؟...با کی می تونست حرف بزنه که بفهمه ...؟...که شنوا باشه ... که حتی نگفته بفهمه... که پرده پوشی کنه رازشو ...یه دعایی رو یادش اومد که همیشه اون وقتا می کرد و مثل آب روی آتیش بود .... خدایا این بارم آبرومو بخر ...

نوشته شده توسط امیر دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

به نام خدا

پشیمون بود ... عقش می گرفت وقتی یاد روزای بد می افتاد ...حالا که آرزوی قشنگش برآورده می شد، دل نازک هم شده بود ....فکر کرد شاید افسرده ست که اینهمه اشک می ریزه ولی ... مگه همراه خدا افسردگی میاد؟ ...  می ترسید هنوز ... که مبادا دوام نیاره تا رسیدن به روزای خوب ...دلش یه دعای کمیل می خواست ... تو یه شب جمعه ...که وقتی می رسه به "یا غیاث المستغیثین" ... یادش بیفته که هیچکی رو نداره تو این شهر بی در و پیکر غیر خدا ... یه شوقی تو چشمای خیس و تارش پیدا شد ... رسیده بود به "یا سریع الرضا" ....

نوشته شده توسط امیر جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ |
 
آرشیو نوشته ها
پروفایل