به نام خدا

"اگه نوبت خزونه بهار مال دیگرونه

یه روز تو عزیر من می رسی به من زندگیم همونه"

 همکارم گاهی وقتا که زمزمه می کنه به دلم می شینه.پیداش می کنم آهنگ و یه وقتایی گوش می دم. خوبه و می ره یه گوشه ذهنم .

 دستاشو تو دستم گرفتمو از پله ها بالا می آییم.ساکته و مث من هیجان اولین تنهاییمونو داره.بعد درو وا می کنمو و می گم بره وسط هال وایسه.متعجب بهم نگاه می کنه و می پرسه که می خوام چیکار کنم.لبخند می زنو می گم یه عهده با خودم.برای اولین بار اومدن زنم تو خونه م.

 -         وکیلم آقا دوماد؟ ...

 اون ایستاده وسط هال و من آروم دورش می چرخم.سه بار.روبروش می ایستم و نگاش می کنم. اشک توی چشمای هردومون جمع شده.خودشو توی بغلم می ندازه و من توی بغلم فشارش می دم.

 -         بله ...(و همه کف می زنن)...

 "خدا کس بی کسونه خدا خوب و مهربونه

خدا آخرش یه روز تو عزیزمو به من می رسونه"

چشمای مادرم برق می زنه.به پدرم هم که نگاه می کنم لبخند می زنه.مادرم دیگه طاقت نمیاره و میگه ...

-         یه کسی رو برات پیدا کردیم ... که نمی تونی بگی نه ...نپسندی ...

 "دلم بی قرار عشقه آخ دلم بی قرار عشقه

غمت بسمه دیگه بسمه دیگه روزگار عشقه"

 بنگاهی محله پیرمردیه که همشهریه و جد مادریمو به یاد میاره . حرف ازدواج که میشه نگاهم می کنه و میگه ...

-         می دونی جوون...ما همه از روی ناچاری ناچاری اومدیم توی این شهر غریب...اگه زنهامون از خودمون نبودن و سازگار، محال بود به اینجا برسیم ...زن سازگار بگیر ...از خودمون ...

 "غمت بسمه دیگه بسمه دیگه دل هنوز اسیره

اگه وقت گل نی دیدنم بیای دیگه دیره دیره"

 - همه می گن شوهرت چقدر شبیه خودته...به دستامون نگاه کن ...حتی اونام خیلی شبیه همدیگه ن ...یه چیزی بپرسم؟ ...چرا توی لباسام اون کفشای سبزو بیشتر از بقیه دوس داری ...؟

 "اگه اون نگات باهام آشنا نشه زندگیم تمومه

اگه حالت مثل ما عاشقا نشه زندگیم حرومه"

 "به نام خدا

قراره آغاز کنیم که همیشه آغاز با همه بالا و پایین ها و 

فراز و نشیب هاش دلچسبه. دلهامون به همراهی خدا گرمه

و به مهر هم قرصه و به دعای پدر و مادرمون محتاج.شما

رو با افتخار توی این جشن میزبانی می کنیم."

  دلم بی قرار عشقه آخ دلم بی قرار عشقه

غمت بسمه دیگه بسمه دیگه روزگار عشقه آخه روزگار عشقه

 موزون شدن انگار دست و پاهام. لبخند رضایت می زنه .کف می زنه و دستامو می گیره. آشناهامون دورمون می چرخن. دستاشو بلند می کنم و می چرخه.

 "خدا دوس داره تو رو تنها نمی ذاره تورو

می بخشه به من سر رام می ذاره"

به دو طرفم نگاه می کنم که یه سمتش پدر خودمه و سمت دیگه پدر همسر. و پشت سرم مجری مراسم که ازم می خواد ببوسمشون.

 "خدا دوس داره منو با این دل تنگم

تو رومی بخشه به من می دونه یه رنگم"

 پدر همسر رو می بوسم و بعد می چرخم سمت پدر.خم می شم طرف دستش برای بوسیدن که نمی ذاره و می کشه منو توی بغلش .

 "دلم بی قرار عشقه آخ دلم بی قرار عشقه

غمت بسمه دیگه بسمه دیگه روزگار عشقه آخه روزگار عشقه"

 

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ |