به نام خدا

خدا کنه از بین همه اون میلیونها ،اونی رو انتخاب کنی که بیشتر شبیه توئه.من یه نمونه کوچکتر از تو اگه داشته باشم اونوقت همبازی بچه گی های تو می شم.شادمانه

دست بچه گی ها تو می گیرم و دنبالت راه می افتم. هر جا که تو بگی میام.همه دستت توی دستم جا می شه و اونوقت قدم هامو باید اونقدر کوتاه بردارم تا مبادا ازت جلو بزنم.

من پا به پا قدم برداشتن بچه گی های تو رو کم دارم. اونقدر که خوابت ببره از خستگی و من کنار بزرگسالی تو ،اینبار در نقش والدین ، بزرگ شدنت رو تماشا کنیم.خودخواهانه

دلم نمی خواد بزرگ بشی دلبند.به شیرینی های تو دلبسته شده ام و حرصم می گیره از اینهمه شتاب زمانه.تو را به همه آن پا به پا رفتن ها، هم بازی شدن ها و روی دوش سواری دادن هام قسم، راضی نشو به سرعت این قد کشیدن. این بزرگ شدنت بهای گرونی از من طلب می کنه.هنوز نیومده رنگدانه عوض کردند بعضی از محاسن و خیلی زود می بینی که این خمی قامت و صدای خش دار ، دیگه بازی بچه گی نیست و رسم این دنیاست.

قول بده.قول . که درنگ کنی.من برای پدر و مادرم نکردم و حالا پشیمانم و از تاوانش می ترسم.تو درنگ کن. قول بده برای بزرگ شدن عجله نکنی. من توی لحظه اولین لبخند، اولین نشستن، اولین غلت زدن ، اولین بار ایستادن روی پاهایم ، نماندم و زود از شوق و اشتیاق پدر و مادرم برای تماشای این صحنه ها گذشتم، تو نگذر. بمان. در همان لحظه بدون هیچ عجله ای برای ادامه دادن، بمان تا یک دل سیر ، نه ،هزار دل سیر به جای خودم ،به جای مادرم، پدرم و همه نیاکانی که تماشا کردنشان طولی نکشید، تماشا کنم.شوق خرج کنم و اشک شوق بریزم. بیا تا با هم رسم این زمانه را دست کم، کند کنیم.چوب لای چرخش بگذاریم و به ریشش بخندیم. به ریشی که ریش پدرم را سفید کرد.ریش پدر بزرگم و ریش ِ ...

پدر عزیزم. مادر مهربانم . دلم برایتان تنگ شده.ببخشید که اینقدر زود بزرگ شدم.

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ |