به نام خدا

 برای مداوا آوردنش تهران.دکترا گفتن که یه سال دیر شده و این داروها فقط برای بدتر نشدنشه. یه روز در میون بهش سر می زنم و هر روز تلفنی حرف می زنم باهاش.

فقط به خاطر اینکه دو سال از پدربزرگ کوچیکتره مشمول قانون "اعزام زودتر از موعد" نشد و نمی تونه همسفر پدربزرگ باشه توی حج امسال.بهش نگفتن اما که پدربزرگ قراره تنها بره.

هربار ازم سراغ زن و بچه هامو می گیره.زنی که مطمئنم نمی تونه بشناسه و بچه هایی که ندارم هنوز.حرف می زنم باهاش هر روز.از همه کارام می گذرم و به دیدنش می رم تا وقتی که اینجاست، مبادا منم از یاد ببره و فراموشم کنه.

رو بهم می خنده و دستی رو که به طرفش دراز کردم می گیره و با اینکه نمی خوام و خجالت می کشم، می بوسه. می گن وقتی فیلم عروسی پسردایی رو نگاه می کرده، از همه مهمونای اونجا فقط پدربزرگ رو شناخته و منو...

 

نوشته شده توسط امیر دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ |