به نام خدا

- باید همین روزا زن بگیرم ... شاید به میانسالی نرسیده مردم ...

- اونوقت حوریای بهشتی بیشتر طرفت میان ...

- هه ... به قول مادربزرگ کی تا حالا از اون دنیا برگشته ...؟

نوشته شده توسط امیر دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ |

به نام خدا

 این اولین باری است که روی صندلی اتوبوس واحد راحت و بی دغدغه نشسته ام و حواسم پی پیرمردهای ایستاده نیست تا بلند شوم و جایم را به آنها بدهم.

ایستگاه بازار پیرمردی دولا دولا سوار اتوبوس می شود. جا که پیدا نمی کند چشمش پی جوان نشسته ای می گردد و همان ردیف اول به من می رسد. خیره نگاهم می کند تا شرم کنم و جایم را به او بدهم. عصاهای کنار صندلی را که نشانش می دهم شرمنده می شود و به سمت ته اتوبوس می رود.

 

 

نوشته شده توسط امیر دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸ |

به نام خدا

-          من کاسبم ... چی خیال کردی ...

-          حالا چی می فروشی ...؟

-          ... خودمو .... می خری ...؟

 

نوشته شده توسط امیر جمعه دهم مهر ۱۳۸۸ |

 

 به نام خدا

مدرسه ای که می رفتیم...(بخش اول- تلخی ها)

 سیر نمی شوم از استشمام این بو. اولین باران پاییزی می بارد.

مادرم از خیابان که ردم می کند می گوید برو خدا به همرات و من ناخودآگاه جزء موجی شده ام که فوج فوج به طرف مدرسه می روند.

 دوران بطالت کوچه و خیابان تمام شده است.

با خانم "وطن خواه" آغاز شده بود. و چه خوب که این رسم هنوز هم هست که اولین کلاس ها را به معلمان زن می دهند و رنگ و بوی مادر می گیرند.

 هرچند خانم معلم آنقدر ها جوان و پر حوصله نبود و از طرفی سرو کله زدن با حدود 60 بچه کار راحتی نیست.

بچه هایی که یک فرق بزرگ با بچه های دیگر داشتند و آن هم این بود که "جنگ زده" بودند و آواره. و بیشتر از خانواده های پر جمعیت و تنگ دست. لازم نبود که تحقیق کند تا وضع خانواده را بداند، سر و لباس کهنه و چکمه های دهان باز کرده گواهی می داد.

 جنگ رو به پایان بود ولی کسی این را نمی دانست. به قول پدر مثل کارخانه ای شده بود که کار خود را می کرد و با گذشت سالها برای مردم عادی شده بود اما اثر خود را گذاشته بود.

 هر که زرنگ تر بود و درسخوان تر، فرصت بدست آوردن محبت معلم برایش بیشتر بود . و من آن میانه ها بودم. ترسیده از این فضای تازه و کثیف. دیوارهای بد رنگی که زخمی و پر از نقاشی های نا هنرمندانه بود. پنجره هایی که از ترس شکسته شدن به دست بچه های تجدید شده در آخر سال، فنس کشیده شده بودند. نیمکت های زوار در رفته ای تحمل وزن حتی سه پسر بچه هفت ساله را نداشتند و از جیر جیر نمی افتادند. به خود می پیچیدم ولی توالت نمی رفتم. تمام طاقتم را به کار می گرفتم که تا زنگ آخر تحمل کنم و توالتم را به خانه ببرم.

کثافت از در و دیوار تنها توالت مدرسه مان بالا می رفت و من تنها یکبار امتحان کرده بودم و ناشتا نخورده بالا آورده بودم. مستخدم مدرسه تقصیری نداشت. مدیر و ناظم هم مقصر این بدبختی ها نبودند. مستخدم اگر هم می خواست از عهده نظافت بر نمی آمد. تقصیر او نبود که این مدرسه ابتدایی بیش از 700 دانش آموز آنهم تنها در یک نوبت داشت و کافی بود تا در هر نوبت 100 نفر توالت بروند . و اغلب بچه هایی که از سوء تغذیه رنج می بردند و فرهنگ جنگ زدگی؛ فقر و سن و سال کم باعث می شد که نظافت شخصی شان را درست رعایت نکنند.

مقصر مسئولان مدرسه هم نبودند که پول خرج مدرسه نمی کردند و توالت نمی ساختند و میز و نیمکت نو نمی خریدند. جنگ بود و پولی در کار نبود. از طرفی امیدی هم به کمک والدین نبود. لابد خودشان هم فهمیده بودند. یکی از یکی بد بخت تر است.

 شاید مقصر ما بودیم که زمان خوبی را برای زاده شدن انتخاب نکرده بودیم یا والدین مان که با علم به اوضاع و احوالشان تصمیم به ساختن ما گرفته بودند.

 نسل من یاد گرفت که باید با شرایط ساخت. دست و پا زد و به هر قیمتی خود را بالا کشید.   

 ــــــــــــــــ

بخش دوم – شیرینی ها

 اگر خانم معلم سعی می کرد، مادر کلاس باشد؛ مستخدم پا به سن گذاشته مدرسه، جای پدر بود.

 اگر چه از پس توالت مدرسه بر نمی آمد ولی یادم می آید اگر بچه ای بالا می آورد و کلاس را کثیف می کرد، فورا با خاک اره و جارو پیدایش می شد. همیشه بین معلم و بچه های نا آرام مدرسه میانجی بود و ضمانتشان را می کرد.  دلم برایش می سوخت و برایم سوال بود که چطور با پنج بچه قد و نیم قد در آن اتاقک گوشه حیاط مدرسه سر می کند.

بهترین روز سال برایش، وقت کارنامه گرفتن بچه ها در آخر سال بود. تا دم در حیاط به دنبال والدین بچه هایی که کارنامه قبولی می گرفتند، می دوید و تا شیرینی نمی گرفت ول نمی کرد.

 خانم "وطن پناه" گفت که هر کسی امروز املا کمتر از 17 بگیرد شب در مدرسه می ماند.

 امتحان برگزار شد و آنها که بالا تر از 17 گرفته بودند، بیشتر از 10 نفر نبودند که من هم جزء آنها نبودم. ظهری بودیم و زنگ آخر به صدا درآمد.  بالا گرفته ها رو به ما خندیدند و رفتند.

معلم پشت میزش نشسته بود و هیچ حرفی نمی زد. بچه های دیگر کلاس ها می دویدند و پر هیاهو از مقابل در کلاس ما رد می شدند. معلم کلاس دیگری به مقابل در رسید و رو به معلم ما گفت ...

-          مگه نمی آی ...؟

معلم ما رو به او چشمی تنگ کرد و با صدای بلند گفت ...

-          نه ... تو برو ... من با این تنبلا امشب اینجاییم ...

 مدرسه خلوت شد. اولین بغض ترکید و در ادامه زار زار گریه ها بلند شد ...

-          خانوم غلط کردیم ... بزارین بریم ...  قول میدیم این دفعه بالا بگیریم ...

معلم حوصله اش سر رفته بود. سیاستش جواب داده بود و حالا وقت بهره برداری بود ...

-          قول میدین فردا همه بالا بگیرین ...؟

 

کلاس کمی آرام تر شد. لبخند امید به لبها نشسته بود....

-          قول میدیم ...

 انگشت سبابه معلم رو به سوی ما بود ...

-          اگه کسی کم بگیره فردا شب اینجاس ها ...

 کسی نبود که نخندد ...

-          باشه ... قول میدیم ...

 تا خانه می دویدیم و بیشتر از 15 دقیقه تاخیر نکرده بودیم. هه .چه سادگی خوبی بود.

نوشته شده توسط امیر یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ |
به مناسبت پایان ماه ها خدمت سربازی ...

 

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

                                                         شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

 

نوشته شده توسط امیر دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۸ |

به نام خدا

 گفت بیا نقاشی بکشیم. من مثل همیشه تخصص خودم را رو کردم. خانه ای با سقف مثلثی.کوهی در مجاور و خورشیدی در پس ِ کوه.

گاهی وقتها خجالت می کشیدم. دلم می خواست چیزهایی دیگری بلد بودم و می کشیدم. دلم می خواست نقاشی ام بهتر بود. دست خطم خوب بود. زور داشتم. خوش قیافه بودم و می  توانستم مثل خیلی از بچه های دیگر سوت بلبلی بزنم.

اما او که کنارم بود؛ همه اینها از یادم می رفت. حس می کردم شاید چیز خاص و فوق العاده ای در من هست که اینطور دلنشین کنارم می نشیند.

نقاشی تمام شد؛ نگاهش کردم و لبخند زدم. به این بهانه که بخندد و دو باره آن گودی های محبوبم دو طرف صورتش شکل بگیرد.

لبخند زد و به نقاشی ام نمره بیست داد.

                                 (بخشی از کتاب "بازگشت یکه سوار"  پرویز دواییِِ به همراه تخیل)

نوشته شده توسط امیر دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ |
"بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

                                                       یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت"

روز شمار تا پایان محنت آغاز شد....

 

نوشته شده توسط امیر جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ |

به نام خدا

 روی زمینه سیاه ظاهر می شود ....

"هنر آفرین را درود"

تصویر روی لاستیک های پنچر یک ماشین که همچنان می راند روشن می شود.تاکسی است و مسافر هم دارد.راننده می راند.ماشین دیگری می آید و در حال عبور از کنارش لحظه ای سرعتش را کم می کند و راننده اش رو به راننده تاکسی؛ به لاستیک اشاره می کند و می رود.

تاکسی کنار می زند و می ایستد.راننده پیاده می شود.جعبه عقب باز می شود و لاستیک کهنه ای بیرون می آورد.لحظه ای به سمت مسافرهایش می رود...

_ ببخشید ... ممکنه طول بکشه ... اگه عجله دارین ...

 سه تا از مسافر ها که شامل یک مرد در جلو و یک زن و شوهر در عقب ،پیاده می شوند ومی روند.راننده لاستیک و آچار را کنار لاستیک می گذارد و به داخل ماشین سمت عقب نگاهی می اندازد ...

ـ شما نرفتین ...؟

زنی که ته ماشین نشسته و دستش را زیر چانه اش زده و به بیرون نگاه می کند چند لحظه ای بعد از سوال راننده بر می گردد و می گوید ...

ـ نه ... من عجله ای ندارم ....

راننده آخرین پیچ را سفت می کند.لاستیک پنچر را به همراه آچار داخل چعبه می اندازد و در صندوق را می بندد.داخل ماشین می شود و ماشن را روشن می کند و به راه می افتد.راننده از آینه به زن که درست پشت سرش نشسته نگاه می کند.زن از پنجره بیرون را نگاه می کند.راننده رو به زن از پنجره می گوید ...

ـ ببخشید خانوم .... معطل شدید ...

زن حواسش به او نیست.هنوز از پنجره بیرون را نگاه می کند اما فکرش جای دیگری است.راننده مسافر دیگری سوار می کند.مرد میانسالی است که جلو می نشیند و با موبایل حرف می زند.جلوتر زن دیگری به همراه دختر بچه اش سوار می کند و آنها عقب کنار زن می نشینند.جلوتر به میدانی می رسند که زن و دختر پیاده می شوند.راننده به زن که خیره به بیرون نگاه می کند،می گوید ...

ـ خانوم ...

زن حواسش نیست ...

ـ خانوم با شمام ...

زن به خودش می آید و به راننده نگاه می کند ...

ـ میدان گلستانه که گفته بودید ... پیاده نمی شید ...؟

ـمسیر بعدیتون کجاست...؟

ـ مستقیم می رم ...

ـ منم مسیرم مستقیمه ...

راننده به راه می افتد.مردی که جلو نشسته بود پیاده می شود.جلوتر مقابل دختر و پسر جوانی می ایستد.هر دو جلو می نشینند.راننده قبل از به راه افتادن به آنها می گوید ...

ـ بشینید عقب ... جلو دو نفر ممنوعه ...

پسر جوان لبخند می زند و پولی را روی داشبورد می گذارد و می گوید ...

ـ شما کاریت نباشه ... جریمت کردن،من می دم ...

راننده به راه می افتد.دختر و پسر جوان با هم بگو و بخند می کنند.پسر پسِ گوش دختر چیزهایی می گوید و او می خندد.راننده که حواسش به آنهاست از آینه به زن نگاه می کند که با حسرت در حالی که لبخند کمرنگی به چهره دارد به آنها نگاه می کند.

دختر و پسر جوان پیاده می شوند.راننده به راه می افتد.از آینه به زن نگاه می کند و می گوید...

ـ هنوز اول کارن ... خوش به حالشون ...

زن لبخند تلخی می زند و سرش را به سمت پنجره می چرخاند.راننده در حال راندن می گوید ...

ـمسیر مستقیم به این میدون که برسیم تموم می شه ... بعدش کجا میرین ...؟

زن مردد به جلو و اطراف نگاه می کند. به خیابانی اشاره می کند و تا می خواهد حرفی بزند،راننده با لخن تندی می گوید ...

ـ خانوم مارو مسخره کردی ... اصلاً معلوم هست کجا می خوای بری ...؟

زن کمی ترسیده،راننده ماشین را کنار زده است.زن می گوید ...

ـ شما پولتو ... بگیر چی کار داری ...؟

ـ چقدر می خوای بدی ...؟ ... دو سه ساعته داریم همین طور تو شهر می چرخیم ...

زن عصبی دستی در کیفش می کند و می گردد و پولی را با تردید اما بعد مصمم روی صندلی جلو می اندازد و از ماشین پیاده می شود.

پول یک اسکناس درشت است.راننده بر می دارد و به زن که به سمت جلو می رود تا منتظر ماشین دیگری بایستد با صدای بلند می گوید ...

ـ این همه پول پول که می کردی همین بود ...

زن جلوتر منتظر ماشین ایستاده است.هوا رو به تاریکی است و نم نم باران می بارد.راننده انگار که وجدان درد گرفته است.هنوز راه نیفتاده و به زن نگاه می کند.چند ماشین از مقابل زن در حال عبور؛ سرعت کم می کنند.یک ماشین مدل بالا با چند جوان با صدای موسیقی زیاد مقابل زن ایستاده است.زن سوار نمی شود و کمی جلوتر می رود اما جوان ها اصرار می کنند.راننده که نظاره گر است عصبی پیاده می شود و به سمت ماشین می دود و فحش می دهد.لگدی به گلگیرش می زند و در حال رفتن به سمت راننده ماشین مزاحم است که ماشین گاز می دهد و می رود.راننده به زن نگاه می کند. زن زیر باران ایستاده و چشم هایش از اشک موج می زند.

زن همان جای قبلی نشسته است.راننده دستمال را به طرفش می گیرد و زن بر می دارد.هنوز اشک  می ریزد.

راننده از آینه نگاهش می کنه ...

ـ هوا تاریک شده ... هنوز نمی خواید بگید کجا می رین ...؟

نوشته شده توسط امیر دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ |

به نام خدا

ــــــــــــــــ

 به سربازهای " پایه بالا" می گفتم . آنهایی که ماه ها از من جلوتر بودن ...

- چه حسی داری از اینکه 86 روز از خدمتت باقی مونده ...؟..

حالا خودم، با کمتر از 70 روزِ باقی مانده ، به سوالی که می پرسیدم فکر می کنم ...

- هیچ حسی ندارم، روزای رفته رفتن و این ۷۰ روز مثل ۷۰۰ روز جلوی چشامه ...

این روز شماری چه فایده ای دارد؟ وقتی می دانم که حس و حالم بعد از تمام شدن این هفتاد روز چیست؟

- چیست؟...

سالهاست که بعد از هر موفقیتی؛ برآورده شدن آرزویی، به سرانجام رسیدن هدفی، آواری از افسردگی سرم خراب می شود.

برای به سرانجام رساندن کار بزرگی، زحمت کشیده ام. پر از ولع و شور و شوق بودم تا موفق شوم و رویا پردازی کردم که بعد از موفقیت چه می شود! ولی به محض اینکه تمام می شود، موفق می شوم، به آرزوی موقتی که داشتم؛ می رسم، افسردگی ِ بی وقتی خوشحالی ام را می گیرد و حس مایوسانه ای جانشینش می کند.

- چی شد؟ اونهمه شور و شوق برای چی بود؟ آخرش که چی؟ ...

دانشگاه قبول شدم. زحمت زیادی کشیده بودم و برایش شب نخوابی ها کرده بودم. قبول شدم. با بهترین رتبه و نمره. همان دانشگاه دلخواه و همانی که آنجا درس خواندن برایم رویا بود. ولی از همان شبی که نتیجه قبولی ام را روی سایت دیدم؛ حالم عوض شد. تمام یک هفته ای را که تا ثبت نام باقی بود، به خودم که می آمدم، می دیدم که گوشه ای نشسته ام و به جایی خیره مانده ا م. عزیزانم نگرانم شده بودند ...

- تو چِـت شده ؟ مگه فکر و ذکرت رفتن به این دانشگاه نبود؟ پس چته؟ ...

پدرم می گفت.

- همه دردم اینه که نمی دونم چم شده پدر؟ .. می دونم ته ِ دلت آرزوت بود که منم مثل بچه های دیگه بودم ... مثل پسرحاجی فلانی ...  اگه دلم نمی خواد  دانشگاهو ادامه بدم ؛ لا اقل بیام پیشت کار کنم و یه باری از رو دوشت بردارم ... کار کنم... پول در بیارم ...یه زنِ اهل بگیرم ... عروس دار بشی ... بچه دار بشم ... به یاد بچه گی های من با نوه هات بازی کنی ... دست زن و بچمو بگیرم و هر چند روز یه بار بیایم سرت خراب شیم ...بیای خونم و نوه هات از سرو کولت بالا برن ... بهشون پول بدی تا برن بستنی بخرن و دور از چشم مادر با هاشون بستنی بخوری ...حسابی نا امیدت کردم... می دونم ...   

به پدرم نمی گفتم . کاش آنقدر راحت بودم که می گفتم...

- ولی اینا منو راضی نمی کنه پدر ... اینا اون چیزی نیست که من می خوام ... مگه من چند سال عمر می کنم که بیام و مثل آدمای دیگه زندگی کنم ... شاید بگی "مگه تو چند سال عمر می کنی که بخوای یه طور دیگه زندگی کنی ولی آخرش نشه " ...

فصل پر اضطراب امتحان های دانشگاه. روزی که صبحش امتحان نفس گیری در پیش بود و من با همه خوانده هایم احساس می کردم که چیزی نمی دانم. با خودم می گفتم که بعد از ظهر فردا، بعد از امتحان، چه حس خوبی خواهم داشت! بهترین بعد از ظهر همه عمرم.

آن بار سنگین که از روی دوشم برداشته می شد؛ خستگی به سرخوشی غالب می شد و در روحم رسوخ می کرد.

- تا حالا شده حس کنی روحت خسته ست؟ ...

از خیلی هاپرسیده ام و همه قبل از اینکه فکر کنند و جواب بدهند نیشخند تمسخر آمیز زده اند...

- ای بر اون روحت ...

رفقا می گفتند و قه قهه می زدند.

  این حس بازی ها ... اینهمه به حس و حال بها دادن ها ... هر بویی، هر صدایی، هر منظره ای، هر آب و هوایی، احساسی را منتقل می کند ... این حس ها، من و امثال من را از همه رانده .ترسانده.پرانده.

 صد روزگی:

هم خدمتی گروهبانی که چند ماهی از من جلوتر بود، روزی دیدم که یک جدول صد خانه را روی کاغذ کشیده بود و مقابل چشم من یکی از خانه هایش را سیاه کرد ...

- این چیه کیوان ؟ ...

لبخند غرورآمیزی زد و گفت ...

- صد روز از خدمتم باقی مونده ...

چقدر دلم خواست که من هم این حس را تجربه کنم. حس باقی ماندن 100 روز از خدمت.

کیوان تمام کرد و رفت. وقتی صد و پنجمین روز از خدمت را می گذراندم ، شایعه کسر یک ماه از خدمت افسران وظیفه به واقعیت پیوست و آرزوی 100 روزگی به دلم ماند.

 خدا رو شکر. به خاطر این یک ماه. به خاطر آن دو ماه قبل که کسر شد.

                                     ...  و انسان موجود حریص و ناسپاسی است.

 

 

نوشته شده توسط امیر جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ |

به نام خدا

بهاریه 88

از کسی نشنیده ام ولی ایمان دارم که خدا پی بهانه می گردد برای یخشیدن. بخشیدن هم به معنای عطا کردن و هم به معنای عفو نمودن.

از آن خدایی که من می شناسم ،جز این انتظار نمی رود.

دعای سال تحویل هم جزء همان بهانه هاست. شبهای قدر؛ساعات نیاز؛ ... سال تحویل.

- گوش کنید ملائکه... این بنده مرا صدا می کند ... پنهانی ... در دل ... این بنده را می شناسید ...؟ ...

و ما دعا می کنیم.

به نگاه هایی چشم می دوزم که یک چشم به ساعت تحویل سال دارند و چشم دیگر خیره به ماهی تنگ. زمزمه می کنند. گاهی چیزی را بلند می گویند و گاهی آنچه که خجالت می کشند یا جرات به زبان آوردنش را ندارند؛ زیر لب.

می دانند که می شنود. شاید چشم شان هرگز به "سمیع الدعا"ی قرآنش نخورده باشد ولی اگر ذره ای به این شنیدن شک می کردند؛ می گفتند ؟

انتظار سال ِ بدون ناملایمات؛ سراسر خوش و خرمی و خوشبختی؛ از یک ذهن واقع بین بر نمی آید. شادی و غم کنار هم معنا پیدا می کند. تیم فوتبالی که همیشه می برد، حوصله از سر می برد. اما بردی که بعد از یک باخت بدست آید، سر شوقت می آورد.

اما اینها به معنای به استقبال خطر رفتن نیست. منتظر ناگواری ها بودن کار ما نیست و از ما هم بر نمی آید. همین که روز ها و آینده ای که بتوان به آن دل خوش کرد؛ در انتظارمان نیست و به بودنش هم امیدی نداریم، برایمان کافی ست. کار ما این است که پیش آمده را بپذیریم. اگر به کام بود لذت دنیا را همان بدانیم و خدایی تمامش کنیم ولی خدای ناکرده اگر ناگوار بود چه ؟ آنوقت است که آن "خدایی" تمام کردن به وقت خوشی به کار می آید. حتی اگر هیچ وقت چشمت به آیه "عسی عن تکرهو شی و هو خیرلکم، عسی عن تحبو شی و هو شر لکم" { چه بسیار از پیشامدی کراهت داشته اید ولی خیرتان در آن است و به انجام کاری اشتیاق دارید ولی شری در انجام آن نهفته است} نخورده باشد ولی همان خدا یاوری می کند و نجات پیدا می کنیم.

..................................

سالی که گذشت با خدمت سربازی آغاز شد. اگرچه به اجبار بود و اکراه ولی راهی شدم. حاصلش آشنایی های شیرین بود. رفقای آموزشی و رفقایی که بعد ها آشنا شدیم.

"معاونت اجتماعی" لطف خدا بود. می گویم چرا. آموزشی که تمام شد؛ در انتظار تقسیم، باید در انتظار سرنوشت دیگری می نشستم. گفتند سفارش می کنیم، گفتم نه. گفتند با فلانی صحبت کنیم، گفتم نه. در دل عهد بسته بودم و برای اولین بار در همه عمرم می خواستم، فقط و فقط به خدا توکل کنم.

"معاونت اجتماعی انتظامی" جایی بود که من رفتم و آنها هم همه کار کردند تا مرا به خدمت بگیرند. جایی که هم خدمتی های دیگرم غبطه می خوردند.

تا به اینجا، سراسر خوشی و خرمی سپری نشد. روزهایی هم آمدند که سراسر عذاب بودند. نمی گذشتند ولی از آنجایی که صبور و جان سخت شده بودم، می گذراندم. از همان اول به لطف خدا، عزیز شدم. چون به کار می آمدم . خنده هایی که از لبم نمی افتاد هم بی تاثیر نبود.

راند به راند می گذشت. یک راند زمین می خوردم و راند دیگر، جان می گرفتم و زمین می زدم.

......................

وحید و امیر؛ تحفه خدمت در شهر بودند. آمدند و وقتی یکدیگر را هم علاقه یافتیم، همراه شدیم. خدمت آسانتر شد. از علاقه ها می گفتیم و می گذراندیم. اگرچه یکجا خدمت نمی کردیم ولی با پیگیری وحید و همراهی ما، انجمنی ادبی هنری کوچکی تشکیل دادیم و سرگرم شدیم.

"کندو" بهانه دلتنگی هایمان شد. با خود ذوق و شوق نوشتن آورد. اگرچه کوچک و بی ادعا بودیم ولی شنیدیم که آوازه مان در ادبیات شهر پیچیده است.

" salam, jalase 1shanbe, saate 4:30, kafe kandu " وحید به همه sms می داد. نوشته هایمان را جمع و جور می کردیم و می رفتیم. بالنده می شدیم تا جایی که از شاعر داستان نویس ساختیم .

.....................

"تعدیلی" ام آمد. یعنی اینکه بعد از یکسال خدمت در شهر زادگاه باید باقی خدمت را در مناطق مرزی غرب کشور می گذراندم و به احتمال قوی "قصر شیرین". نه نگفتم. اگرچه دلم با ماندن بود. از آنجایی که خدا عزتم داده بود، رئیس و همکارانم به هر دری زدند تا از رفتنم جلوگیری کنند. نه اینکه از روی دوست داشتن. دوستم داشتند ولی نه آنقدر که به خاطرم خودشان را با روسا طرف کنند.

من به کارشان می آمدم و ماندنم به سودشان بود.

........................

"کندو" رو به سردی می رود. دستمان به نوشتن نمی رود و همه هم دردیم. علاج دردمان و راه شکوفایی دوباره، هم محفلی های جدید است و یک چیز.

........................

به لطف خدا، هجدهم اردیبشهت ماه رسماً سرباز معاونت اجتماعی شدم و بیشتر از دو هفته طول نکشید که زمام امور اتاقمان اطلاع رسانی ِ معاونت اجتماعی انتظامی  را به دست گرفتم.

از بولتن اخباری که هرروز از مرفوک 110 می گرفتم، خبر، گزارش و مصاحبه تهیه می کردم و روی سایت ناجا قرار می دادم. خبرهای تایید شده را برای مطبوعات می فرستادم. ویندوز عوض می کردم و سایت برقرار می کردم و از جلسات فیلم و عکس می گرفتم... به کارشان می آمدم و ماندنم به سودشان بود.

.........................

علاج درد و راه شکوفایی دوبارة "کندو" ، یک چیز است. پروژه ای که از علاقه مشترک ما سه راس اصلی این مثلث می آید. همان که مدتهاست از آن دوریم و حتی لذت تجربه دوباره اش نتوانسته به "شروع" وادامان کند.

.........................

حتی کلمه ای نگفتم که می خواهم بمانم و مرا به تعدیلی نفرستید. پشتم به تکیه گاهی ابدی گرم بود و می دانستم که هرجا باشم ، به حال خود رهایم نخواهد کرد.

می دیدم که دست و پا می زنند تا نگاهم دارند. گردشکار فرمانده انتظامی استان گرفتند و تاییدیه؛ تا قسمت به ماندنم شد.

............................

باید فیلم ساخت. هر سه پشت دوربینی که مقابل آن نوشته هایمان به تصویر کشیده شده اند. لذت فیلمسازی؛ توامان با شکوفایی دوباره خواهد بود.

..........................

وقت نوشتن ِ "بهاریه" سال گذشته حتی تصور پیش آمدن اتفاقات امسال برایم محال بود. نمی دانم عمرم به نوشتن بهاریه سال 89 قد می دهد یا نه. دوره ای پیش روست که تحول و تغییر جزء ناگزیر آن است. نیمه های امسال خدمت تمام می شود و سرنوشت شغلی بخشی از آینده را مجسم می کند.

نمی دانم در این اوضاع نابه سامان، سر و سامان گرفته می شوم یا نه؟ نمی دانم که شغل پیش رو اگر شغلی در کار باشد- همسو با علایق و آرمان ها خواهد بود یا نه؟

...............

داستان های "پدربزرگ" ، "دوچرخه" ، "گندمزار مواج" ، "رد پای من" ، فیلم نامه "کتابفروش" و چند داستان ناتمام حاصل نوشتن های سال گذشته بود. و باز هم مثل سال های گذشته، کم کار. خودم را با این حرف که در دوره تجربه اندوزی، کاری نوشته نمی شود، دلخوش می کنم.

آیا کسی هست که مرا به نوشتن وادار کند؟ ...

......................

آیه ای می شناسم که یکی از ویژگی مومنان واقعی را "حسرت نخوردن به گذشته و هراس نداشتن از آینده" می شمارد. کاش در این سال جدید قدمی برای تبدیل شدن به دست کم، یک مومن بر دارم. نمی دانم وسوسه های آخر الزمانی مجال می دهند یا نه؟ ...

... و ما توفیقی الا بالله، علیه توکلت و الیه انیب...

عصر پنج شنبه

1388/1/27

- امیر مهدیان-

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۸ |
 
آرشیو نوشته ها
پروفایل