به نام خدا
گفت بیا نقاشی بکشیم. من مثل همیشه تخصص خودم را رو کردم. خانه ای با سقف مثلثی.کوهی در مجاور و خورشیدی در پس ِ کوه.
گاهی وقتها خجالت می کشیدم. دلم می خواست چیزهایی دیگری بلد بودم و می کشیدم. دلم می خواست نقاشی ام بهتر بود. دست خطم خوب بود. زور داشتم. خوش قیافه بودم و می توانستم مثل خیلی از بچه های دیگر سوت بلبلی بزنم.
اما او که کنارم بود؛ همه اینها از یادم می رفت. حس می کردم شاید چیز خاص و فوق العاده ای در من هست که اینطور دلنشین کنارم می نشیند.
نقاشی تمام شد؛ نگاهش کردم و لبخند زدم. به این بهانه که بخندد و دو باره آن گودی های محبوبم دو طرف صورتش شکل بگیرد.
لبخند زد و به نقاشی ام نمره بیست داد.
(بخشی از کتاب "بازگشت یکه سوار" پرویز دواییِِ به همراه تخیل)