به نام خدا
این اولین باری است که روی صندلی اتوبوس واحد راحت و بی دغدغه نشسته ام و حواسم پی پیرمردهای ایستاده نیست تا بلند شوم و جایم را به آنها بدهم.
ایستگاه بازار پیرمردی دولا دولا سوار اتوبوس می شود. جا که پیدا نمی کند چشمش پی جوان نشسته ای می گردد و همان ردیف اول به من می رسد. خیره نگاهم می کند تا شرم کنم و جایم را به او بدهم. عصاهای کنار صندلی را که نشانش می دهم شرمنده می شود و به سمت ته اتوبوس می رود.