به نام خدا
...
- ببینم پسر... بزرگ شی می خوای چه کاره بشی...؟
- آقا اجازه ... ما نمی خوایم هیچ وقت بزرگ بشیم ... می خوایم همیشه همین قدری بمونیم...
- کاش می شد ... ولی دست خودت نیست ... چرا نمی خوای بزرگ شی؟ ....
- بابامون هیچ پولی نداره خرج ما کنه ... ما هیچی نمی شیم ... حتا بابامونم نمی شیم ...
به نام خدا
خیلی وقت ها خجالت می کشیدم . از خودم بدم می آمد.از اینکه نقاشی ام خوب نبود.زور نداشتنم. خوش قیافه نبودم. دست خطم بد بود و اینکه نمی توانستم مثل خیلی از بچه های دیگر سوت بلبلی بزنم.
تو که آمدی حس خوبی جوانه زد. همه نداشته هایم در نظرم کمرنگ شدند.حس می کردم شاید خاصیت فوق العاده ای در من هست که تو، اینطور دلنشین با منی. تو نقاشی هایم را تحسین کردی. خانه ای با سقف مثلثی، کوهی در مجاور و خوشیدی در پس کوه. خیلی که ذوق به خرج می دادم باغچه ای کنار خانه می کشیدم همراه درختی با شاخ و برگهای نا همگون.
تو لبخند زدی. زیر نمره بیستی که به نقاشی ام داده بودی، آفرین نوشتی. واژه ای که کسی نگفته بود.
همه تفریحم نقاشی شد. به شوق تو می کشیدم . ذوق آمده بود. کم کم خانه هایی که می کشیدم اتاق دار شدند، از دودکششان دود بلند می شد. گرم بود. گاهی برف زمستانی می آمد. من و تو پشت پنجره خانه برف را تماشا می کردیم. گفتم این منم .پرسیدی آنکه کنارت ایستاده کیست؟ مثل همیشه لکنت آمده بود. همه قدرتم را جمع کرده بودم اما به زبانم نیامد که تویی. گاهی که بهار به نقاشی هایم آمده بود خودم را کنارت می کشیدم که روی چمن مقابل خانه نشسته بودی و من موهای بلندت را می بافتم.
یکبار گفتی اینکه موهای بلندی دارد چقدر شبیه من است و من ذوق کردم. خدایا فهمیده است. باید بیشتر شبیه تو می کشیدم .صورتت، چشم هایت، ابروانت. خنده هایت را مجسم می کردم و سعی می کردم. خودم مثل همیشه بودم . هرجا تو را می کشیدم ، خودم هم کنارت بودم. بار آخر گفتی اینکه کشیده ام از تو زیباتر است. آتش گرفتم .چرا این لکنت لعنتی دست از سرم بر نمی داشت. چرا فقط کنار تو بود که سراغم می آمد. و آخر کار خودش را کرد و من هیچگاه نتوانستم آخرین نقاشی ام از تو را زیر تور سفید لباس عروس نشانت دهم.
حالا که تابلو هایم مشتری های میلیونی پیدا کرده و دست به دست می شوند، همه حسرتم این است که دیگر هیچوقت نمره بیست تو پای نقاشی هایم نخواهد نشست.
به نام خدا
(( ـ مي دوني آينه من خيلي كوچيك بودم كه مادرم مرد… همش هشت سالم بود……ولي يادمه… خالم مي گه مي تونست خوب بشه ولي بابام پول خرجش نكرد…… تا همين دو سال پيش هر چند شب يه دفعه مي يومد به خوابم… آخرين بار خوب يادمه………خدايا…… يه بليز دامن قرمز خوشگل پوشيده بود و يه روسري سفيد با گلاي درشت قرمز سرش بود و يه جوراب رنگ پا ؛پاش كرده بود…… نمي دوني چقدر خوشگل شده بود……… تو يه باغ گيلاس بود……نشسته بود زير يه شاخه از يه درخت گيلاس…… شاخة گيلاسا همينطور آويزون شده بودن رو زمين و گيلاساي درشت و خوشرنگ بهشون وصل بود.مادرم دستاشو دور زانو هاش حلقه كرده بود و سرشو گرفته بود زير دونه هاي گيلاسو و گيلاس مي خورد…گيلاسا آويزون شده بودن تو دهنش…… من از دور داشتم نگاش مي كردم……يه دفعه منو ديد…… يه گيلاس چيد و به طرفم پرت كرد……من چشمامو بستم و دهنمو باز كردم… گيلاس صاف افتاد تو دهنم…… خوردمشو و هستشو انداختم كف دستم…… نمي دوني چقدر خوشمزه بود……… صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم مشتم بستس…… بازش كه كردم…………باورت نميشه…… ديدم هستة گيلاس كف دستمه…… اينو غير از تو واسه هيچ كس تعريف نكردم……… مي دوني به كي بگم… تازه برا هر كسم كه تعريف كنم باور نمي كنه……… تو حتمآ باور مي كني نه……))
از یکی از اولین داستان هایم به نام "ایثار آیینه" یا "كه گفت كه آينه نمي بيند ؟نمي شنود ؟حس نمی کند؟من آنقدر ديدم و شنيدم و احساس کردم كه كور شدم ؛كر شدم؛شكستم"
گاهی می شود که دست و پا می زنی تا کاری بشود. به هر دری می زنی. از هر دیواری بالا می روی. تمام نشدن ها پشت به پشت هم سر می رسند تا نگذارند بشود.تا آستانه نا امیدی می روی. اما تنها نمی مانی. کسانی پیدا می شوند که هر کدام دلسوزانه گوشه ای را می گیرند و بلند می کنند.
نشدن ها کوتاه می آیند و کنار می روند. آن کار می شود.
حالا آن کار شده و دلم نمی خواهد حتی لحظه ای به لحظه های دست و پا زدنم فکر کنم. اما اگر به آن لحظه ها فکر نکنم،یاری بی چشمداشت دوستان از یادم می رود.
تصویر برداری "نشانه" در بامداد یکشنبه بیست و چهارم آبانماه هشتاد و هشت تمام شد.
تا حالا شده عذاب بکشی از دیدن یه خوابی. توی خواب حتی یه درصدم امکان ندی که اینا همش خوابه. وقتی که بیدار میشی یا از شدت عذاب از خواب می پری٬ اندازه همه عذاب اون خواب خوشحالی. من٬ عاشق اون لحظه بیدار شدنم.
به نام خدا
"کجایی مادر بزرگ؟ تا آنجا که یادم می آید تسبیح از دستت و ذکر از زبانت جدا نمی شد. همیشه برای خودت از خدا مرگ پاک و آسان می خواستی. چطور دعایت در مورد خودت مستجاب شد ولی درباره من نه؟
باید همه می رفتیم. تو گفتی که کمی سرت درد می کند و می خواهی در خانه بمانی. هرچه اصرار کردم که بمانم و درمانگاه برویم، گفتی نه. رفتیم و وقتی برگشتیم ؛ هرچه در زدیم . باز نکردی.
روی صندلی قدیمی پدربزرگ نشسته بودی و هنوز تسبیح در دستت مانده بود."
از داستان نیمه تمامم "قاطعانه"
- ۷ میلیون پول پیش که دست صاب خونه س ... یه مشت خرت و پرت تو خونه و یه زن با دو تا بچه ... اینا همه دار و ندار منه ... آقا می شه بگین من جزء کدوم دَهَکَم....؟!
به لطف خدا عصر امروز گام اول برای ساخته شدن فیلمچه "پیاده رو" (البته با نام موقت) برداشته شد.
با همکاری دو بازیگر اصلی فیلمچه و همراهی وحید عزیز عکس های مورد نیاز فیلم در یکی از اصلی ترین پیاده رو های شهر گرفته شد و انشاءالله ظرف چند روز آینده فیلم را کلید می زنم.
التماس دعا از آنهایی دارم که حس می کنند دورند و کاری ازشان ساخته نیست.
- ...
- راستی ... تو هنوزم مسلمونی ...؟ ...
- ... نمی دونم ... شاید دیگه نه ...
- هنوز غسل می کنی ...؟ ...
- آره ...
- پس مسلمونی ...
کتاب رفیق عزیزمون همین روزا به دستمون می رسه. و شوق زیادش اینه که از ما هم آخرش تشکر کرده.