به نام خدا
خیلی وقت ها خجالت می کشیدم . از خودم بدم می آمد.از اینکه نقاشی ام خوب نبود.زور نداشتنم. خوش قیافه نبودم. دست خطم بد بود و اینکه نمی توانستم مثل خیلی از بچه های دیگر سوت بلبلی بزنم.
تو که آمدی حس خوبی جوانه زد. همه نداشته هایم در نظرم کمرنگ شدند.حس می کردم شاید خاصیت فوق العاده ای در من هست که تو، اینطور دلنشین با منی. تو نقاشی هایم را تحسین کردی. خانه ای با سقف مثلثی، کوهی در مجاور و خوشیدی در پس کوه. خیلی که ذوق به خرج می دادم باغچه ای کنار خانه می کشیدم همراه درختی با شاخ و برگهای نا همگون.
تو لبخند زدی. زیر نمره بیستی که به نقاشی ام داده بودی، آفرین نوشتی. واژه ای که کسی نگفته بود.
همه تفریحم نقاشی شد. به شوق تو می کشیدم . ذوق آمده بود. کم کم خانه هایی که می کشیدم اتاق دار شدند، از دودکششان دود بلند می شد. گرم بود. گاهی برف زمستانی می آمد. من و تو پشت پنجره خانه برف را تماشا می کردیم. گفتم این منم .پرسیدی آنکه کنارت ایستاده کیست؟ مثل همیشه لکنت آمده بود. همه قدرتم را جمع کرده بودم اما به زبانم نیامد که تویی. گاهی که بهار به نقاشی هایم آمده بود خودم را کنارت می کشیدم که روی چمن مقابل خانه نشسته بودی و من موهای بلندت را می بافتم.
یکبار گفتی اینکه موهای بلندی دارد چقدر شبیه من است و من ذوق کردم. خدایا فهمیده است. باید بیشتر شبیه تو می کشیدم .صورتت، چشم هایت، ابروانت. خنده هایت را مجسم می کردم و سعی می کردم. خودم مثل همیشه بودم . هرجا تو را می کشیدم ، خودم هم کنارت بودم. بار آخر گفتی اینکه کشیده ام از تو زیباتر است. آتش گرفتم .چرا این لکنت لعنتی دست از سرم بر نمی داشت. چرا فقط کنار تو بود که سراغم می آمد. و آخر کار خودش را کرد و من هیچگاه نتوانستم آخرین نقاشی ام از تو را زیر تور سفید لباس عروس نشانت دهم.
حالا که تابلو هایم مشتری های میلیونی پیدا کرده و دست به دست می شوند، همه حسرتم این است که دیگر هیچوقت نمره بیست تو پای نقاشی هایم نخواهد نشست.