به نام خدا

توبه کرده بود ...نماز توبه خونده بود ...تو هر رکعتش شصت بار سوره توحید ...عهد بسته بود ... یه عهد درباره بندگی ... که رسمشو به جا بیاره بعد از این... توی خیابونا ... یا هرجا که می رفت و نگاهش به نگاه ارزومند جنس مخالفی که می رسید ... سرشو پایین می گرفت و زیر لب می گفت "خدایا نگهم دار"...حالا یه ارزوی قشنگ داشت ... دلش می خواست تو مسجد سر کوچه شون نماز بخونه ... یه نماز مغرب ... یکی از همون شبا خواب دید که برگشته به روزای خوبش ...

نوشته شده توسط امیر شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

به نام خدا

 

از مرگ نمی ترسید اما ...حسرت کارای ناکرده همیشه همراهش بود ... لذتای نبرده ... اما حالا حس می کنه بارش سنگینه ...چند وقتیه که قبل خوابیدن همه شیرای گازو چک می کنه که بسته باشن ...اینقدر از خیابون رد نمی شه تا هیچ ماشینی نباشه ... یه جاییش که درد می گیره، دست و پاهاش می افته به لرزیدن ... می ترسه از مردن ... همش به هر کسی که اهل دعاس می گه :از خدا بخواه که برگردم به روزای خوبم ...

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ |
....

- ... جمله ملودرامی گفتی ...

- ...آره ...ولی حواست باشه به تراژدی ختمش نکنی ...اگر نه با یه آه روزگارتو سیاه می کنم ...

- ...تو ...می تونی روزگار سیاه یه نفرو سفید کنی؟ ....

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۹ |

به نام خدا

 بعد از 6 ماه که دیدمش، دهنم از تعجب وا موند.نصف بیشتر موهاش سفید شده بود ...بهش گفتم "چیکار کردی با خودت؟"...گفت "باورت می شه که همه ش توی دو ماه سفید شده؟" وقتی پرسیدم "چطور؟ " سفره دلش وا شد و گفت که توی اون دو ماهی که با خودش کلنجار می رفته تا با دختر خاله ش تموم کنه این بلا سرش اومده ...گفتم "چرا دیوونه ...تو که با اون همه بدبختی راضی ش کرده بودی" ... گفت که به خاطر همین باهاش تموم کرده و تا وقتی دوس داشته که اون بهش" نه "می گفته و اون به خاطر "بله" گرفتن  هر کاری می کرده و وقتی دختره قبول کرده دیگه هیچ هیجانی تو خودش پیدا نمی کرده...گفتم "آخر تموم شد؟ " گفت "آره" ...پرسیدم "الان چطوری؟" ...صدای زنگ موبایلش بلند شد... وقتی به شماره ای که افتاده بود نگاه کرد، یکباره به خودش اومد و گفت "ببخش ...من دیرم شده" ...خدافظی کرد و لابه لای جمعیت گم شد...

نوشته شده توسط امیر دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ |

به نام خدا

-  ... و خدا را از یاد مبر ...هیچ وقت ...مبادا اگر به موفقیتی رسیدی تنها از شایستگی های خود بدانی و زمین اگر خوردی به پای خدا بگذاری ... اگر خدا را از یاد نبرده باشی آنوقت است که شادکامی دنیا را از عطای کرامت او می دانی و زمین خوردگی ها را به پای لغزش خودت ...پسرم ... هر صبح با وضو از خانه بیرون برو و به وقت خواب با وضو باش که خواب برادر مرگ است ...مبادا به کسی ظلمی کنی و دلی بشکنی که خدا با همه سریع الرضایی اش راضی نمی شود از بنده ظالم ... تو از من و مادرت کینه توزی نیاموختی ...به یاد داشته باش که همیشه در مواجهه با آدم های اطرافت، مهر و عطوفت هایشان ...هر اندازه هم که کم بوده را به خاطر بیاوری... و این همان رمز مدارا با خلق خداست ...  قران بخوان ...به وقت صبح بیشتر ...که نور است و  می پراکند نورش را از زبانی که جاری می شود از آن تا به خانه ای که تلاوت می شود  درآن ... و از همه بیشتر یکتا پرست باش و مبادا به غفلت شریکی برایش قائل شوی که با همه بخشندگی هایش گذشتن از این گناه برایش ساده نیست ...

 

از نصایح پدرم ....کاش پدر؛ از به یادآوردن خدا هم گفته بودی ....دلم برایت تنگ شده ...

 

 

نوشته شده توسط امیر یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ |

به نام خدا

اذان صبح که بیدار شد، دیدم رفت توی آشپزخونه ... نیومد ... دنبالش رفتم ...دیدم می چرخه ...رفته پشت یخچال رو نگا می کنه ...گفتم "چی می خوای ننه؟" ...گفت "پس دستشویی کجاس...؟" ...اشک توی چشمام جمع شد...دستشو گرفتم و بردم و نشونش دادم ... چادر و جانمازش همیشه بالای رخت خوابش آماده س ...که صبح ها دنبالشون نگرده و کسی رو از خواب بیدار نکنه ... چادرشو سرش کرد و وایساد به نماز ... ولی برعکس همیشه ...برعکس دیشب و شبای قبل ... دستشو گرفتم و به طرف قبله چرخوندمش ... دستمو بوسید ... مادر می گفت " اون وقتا که حتی چادری برای نماز نداشت، سفره نونو جای چادر سرش می کرد " ... نمی تونم باور کنم ... پتو رو روی سرم می کشم ... همه سعیم اینه که صدای گریه مو کسی نشنوه ...  

نوشته شده توسط امیر جمعه سی ام بهمن ۱۳۸۸ |
به نام خدا

...

- دلم نمی خواد خواهرام هیچ وقت شوهر کنن ... چون حتم دارم که بچه شون اگه پسر باشه، می شه عین من ... همونطور که من عین داییم شدم ...همون داییم که پدر بزرگمو از نا اهلی دق مرگ  کرد و مادربزرگمو انداخت گوشه آسایشگاه ...

 

"از داستان بلند م "نا شروع" که عزم نوشتنش رفته رفته می آید ..."

 

نوشته شده توسط امیر چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ |

به نام خدا

من چرا باید غصه برادر  زن دایی رو بخورم که اون مغازه هم براش نگرفته و جمعش کرده ... کسی که اصلا نمی دونم کی هست ... من دیگه دلم نمی خواد حواسم پی گرفتاری های کسانی باشه که از این و اون می شنوم و سالهاست که ندیدمشون ...خسته شدم از بس که شبا به خاطر مریضی خواهر رفیقم تا صبح تو خواب گریه کردم ... رفیقی که اصلا نمی دونم خواهری داره یا نه ... من فقط دلم می خواد صبحا که از خواب پا می شم یه لیوان آب سرد بخورم ... این بهترین لذت زندگی منه ...

نوشته شده توسط امیر جمعه دوم بهمن ۱۳۸۸ |

به نام خدا

اسمش اکبره . با هزار بدبختی توی یه چاپ خونه کار پیدا کرد. با چشمایی که خوب نمی دیدن. یه زن واسش جور شد. پدر زنش یه اتاق از خونشو بهشون داد تا بشینن. دخترش تازه دبستانو تموم کرده بود وقتی با مادرش تو راه شمال تصادف کردن و مردن. حالا اکبر باید دوباره از نو شروع کنه ... شاید هنوز دیر نباشه ...

نوشته شده توسط امیر پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ |

به  نام خدا

 ......

گفتم"از پسر عموت چه خبر؟خیلی باهاش رفیق بودی"

گفت" مُرد ... تو راه اراک ... وقتی با سواری از دانشگاه بر می گشت خونه"

گفتم "خدا بیامرزدش ... جهشی رفت تا مردن... می خواست با اون همه مشقت دانشگاه تموم کنه ... دو سال بره سربازی و برگرده ... با هزار بدبختی کار پیدا کنه ... مثل چی کار کنه تا یه پولی جمع کنه و یه جایی رو اجاره کنه و اگه شد زن بگیره ...... آخرشم که مردن بود ...راحت شد"

وقت برگشتن با ماشینش تا دم ترمینال رسوندم.

گفت "با سواری نری... قصه پسر عموهه که یادت نرفته ..."

باهاش دست دادم و به سمت یکی از تعاونی های اتوبوس راه افتادم.

نوشته شده توسط امیر جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ |
 
آرشیو نوشته ها
پروفایل