به  نام خدا

 ......

گفتم"از پسر عموت چه خبر؟خیلی باهاش رفیق بودی"

گفت" مُرد ... تو راه اراک ... وقتی با سواری از دانشگاه بر می گشت خونه"

گفتم "خدا بیامرزدش ... جهشی رفت تا مردن... می خواست با اون همه مشقت دانشگاه تموم کنه ... دو سال بره سربازی و برگرده ... با هزار بدبختی کار پیدا کنه ... مثل چی کار کنه تا یه پولی جمع کنه و یه جایی رو اجاره کنه و اگه شد زن بگیره ...... آخرشم که مردن بود ...راحت شد"

وقت برگشتن با ماشینش تا دم ترمینال رسوندم.

گفت "با سواری نری... قصه پسر عموهه که یادت نرفته ..."

باهاش دست دادم و به سمت یکی از تعاونی های اتوبوس راه افتادم.

نوشته شده توسط امیر جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ |