به نام خدا

پشیمون بود ... عقش می گرفت وقتی یاد روزای بد می افتاد ...حالا که آرزوی قشنگش برآورده می شد، دل نازک هم شده بود ....فکر کرد شاید افسرده ست که اینهمه اشک می ریزه ولی ... مگه همراه خدا افسردگی میاد؟ ...  می ترسید هنوز ... که مبادا دوام نیاره تا رسیدن به روزای خوب ...دلش یه دعای کمیل می خواست ... تو یه شب جمعه ...که وقتی می رسه به "یا غیاث المستغیثین" ... یادش بیفته که هیچکی رو نداره تو این شهر بی در و پیکر غیر خدا ... یه شوقی تو چشمای خیس و تارش پیدا شد ... رسیده بود به "یا سریع الرضا" ....

نوشته شده توسط امیر جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ |