به نام خدا
قبلنا به سرش می زد اما... اینطور نبود که کارش به تیمارستان کشیده بشه ... دکترا براش 10 تا شوک نوشتن ... یکی شو رفت ... مادرش هنوز به دکترا نگفته که می گن تازگیا شوهرش زن گرفته ... با همه این حرفا ... هنوزم هیچ کس حتی مادرش جرات نمی کنه جلوی اون از شوهرش بد بگه ... یه بار که یکی از دکترا گفته بود چرا شوهرش به دیدنش نیومده ...اونقدر ناسزا شنید ازش که ... پشیمون شد از حرفش ... حالش بعد از شوک اول بهتر شده بود ولی ... وقتی شوهرش و بچه هاش به دیدنش رفتن؛ دوباره ... گفتن همه لباساشو خیس می کرده و می ذاشته رو سرش ... "چرا سرم اینهمه داغه؟ ..." ...
به نام خدا
سوار که شدم فقط صندلی کنار اون خالی بود که نشستم. یکباره بدون اینکه حتی سرشو بچرخونه و نگاهم کنه ،گفت : "خبر دارم ...که ماشین 300 میلیونی زیر پای زنشه و اونوقت ... حقوق 300 هزار تومنی مارو سه ماه سه ماه عقب می ندازه ...شنیدم که بچه دبیرستانی شونو هر روز با همون ماشین 300 میلیونی تا مدرسه می برن و میارن، اونوقت ... رضای نه ساله من روزی یک ساعت پیاده تا مدرسه می ره و بر می گرده ... می دونم که انجمن گیاهخواری نمونده که زنش توش عضو نباشه و اونوقت زن من ... هر دو سه هفته یه بار می تونه برامون آبگوشت درست کنه ... رضام ... شاگرد اول مدرسه ست اما ...دلم از این می سوزه که پولی ندارم خرجش کنم تا به یه جایی برسه ... آقا ... ایستگاه نگه دار ... پیاده می شم ..."
ایستگاه میدون امام حسین که اتوبوس نگه داشت، پیاده شد و به سمت اتوبوسای برقیه اون طرف میدون رفت .
به نام خدا
وحشتناک ترین خواب های بچگی ام خواب گم شدن بود ... یا من گم شده بودم یا او ...می ترسیدم از پیر شدنش ... پیر دیدنش...یکبار که مجبور شده بود کفش های مادربزرگم را بپوشد ، آنقدر گریه کردم تا از خیر پوشیدنش گذشت ... دعوایمان که می کرد ...غیظش که می گرفت...به تجربه فهمیده بودم که وقتی دهانش می جنبد ... از جویدن آدامس یا لقمه غذایی ... چهره اش آرام و خندان می شود ... مهرش به نوه دختری اش را می بینم و مهربانی اش در کودکی ام را تصور می کنم... چرا همیشه تو دست مرا بوسیدی ... چرا همیشه با اینکه دلم می خواست، شرم نمی گذاشت ...