به نام خدا
آروم، مردی که سرشو روی شونه ش گذاشته بود؛ بیدار کرد و گفت:
- ببخشید آقا .من این ایستگاه باید پیاده شم .مبادا بیفتین بعد ِ رفتنم.
مرد ِ خوابیده با چشمای نیمه باز پیاده شدنش را نگاه کرد و اینبار به پنجره کنارش تکیه کرد.

نوشته شده توسط امیر سه شنبه بیستم دی 1390
|